X
تبلیغات
دیجی چارتر
رایتل

آدم‌های ساکت

Mahdi Jaberi's blog

به نام کارگران، به کام آقایان



کارگران

بانک رفاه کارگران


حقوق کارگران: 800 هزار تومان

دریافتی مدیرعامل بانک رفاه کارگران: 230 میلیون تومان


گردش حساب بانکی کارگران: 800 هزار تومان درماه

گردش حساب بانکی مدیرعامل بانک رفاه کارگران: 510 میلیون تومان!


کارگران = پشتوانه رفاهی و سیاسی و اجتماعی ندارند

مدیرعامل بانک رفاه کارگران = دوستِ برادرِ رئیس جمهور است


کارگران، "شلاق" می خورند

مدیرعامل بانک رفاه کارگران، پول می خورد و تهدید به شکایت می کند!


کارگران رفاه ندارند

مدیرعامل بانک رفاه کارگران اما...


تاریخ ارسال: شنبه 5 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 04:25 ب.ظ | نویسنده: مهدی جابری | چاپ مطلب

جدال سربازان وطن با جاده و خودرو!


به قلم مهدی جابری: "سربازها باید کمترین و بی کیفیت ترین خدمات را دریافت کنند!" این همان تفکری است که 19 سرباز را که جامعه و خانواده برای رشد و بالندگی شان هزینه کرده است، به اعماق دره پرتاب می کند!

 حادثه دلخراشی که 19 سرباز وطن را به کام مرگ کشاند، همچنان در صدر اخبار شبکه های اجتماعی قرار دارد و و بویژه پسران جوان با حساسیت خاصی پیگیر ماجرا هستند؛ زیرا اتفاقی که برای این سربازها افتاد، می تواند برای دیگران نیز رخ دهد و هیچ تضمینی برای عدم تکرار آن وجود ندارد!

آنچه اکنون برای خانواده ها و افکار عمومی اهمیت دارد، اتخاذ تدابیر بهتر و بیشتر برای حفاظت از جان و سلامت سربازان است؛ چراکه در فرهنگ ما "سرباز" را به عنوان مظلوم ترین و بی دفاع ترین قشر جامعه محسوب می کنند و بر این اساس، اکثریت افراد جامعه از هیچ تلاشی برای خدمت به یک سرباز دریغ نمی کنند.

امروز این سوال در فضای جامعه طرح شده است که چرا سربازان در برابر حوادث و سوانح بی دفاع هستند؟ پاسخ این سوال را باید در ماهیت و کیفیت خدمت سربازی جستجو کرد؛ به این معنا که خدمت سربازی در کشور ما طوری طراحی شده است که سربازان هیچ اراده ای برای حفاظت از جان خود ندارند؛ بنابراین وقتی به آنها گفته می شود "اینجا بیا! آنجا برو! این را بخور! بنشین! بلندشو! حرکت کن! بخواب!" چاره ای جز اطاعت و تبعیت ندارند.

رسول جوان 25 ساله ای که خدمت سربازی خود را در شمال غربی کشور گذرانده است به تبیان می گوید: "من هم اگر زنده هستم به خاطر شانس است، چون وقتی به شما می گویند همین امروز باید پادگان را ترک کنید و حتما باید سوار فلان ماشین بشوید، شما چاره ای ندارید و نمی توانید زمان سفر و نوع سفر را با نظر و اراده خودتان تعیین کنید."

وی ادامه می دهد: "بنابراین عده ای مثل من شانس می آورند و به خانه می رسند اما عده ای مثل این 19 سرباز به اعماق دره سقوط می کنند و جان می دهند."

محمد 35 ساله هم اظهار می دارد: "در زمان سربازی بارها به من دستوراتی داده شد که مطمئن بودم سلامتی من را تهدید می کند اما فضای خدمت سربازی طوری است که شما جرات نمی کنید در برابر دستورات مقاومت کنید! انگار دستور خداوند است و باید در همان لحظه و با همان کیفیت اجرا شود! من با همین دستورها بارها دچار بیماری و حادثه شدم و هنوز هم نتوانسته ام دلیل قانع کننده ای برای آن دستورات پیدا کنم."

وی می افزاید: "به سربازها می گویند هر دستوری که داده شد، همان لحظه اطاعت کنید و بعدا اگر خواستید اعتراض کنید! حالا این 19 سرباز چگونه اعتراض کنند که هیچ اراده ای برای تعیین زمان سفرشان نداشتند!"


جاده و راننده و خودرو!

دقت در اخبار مرتبط با علت این حادثه، ما را با یک واقعیت تلخ مواجه می کند. علت هایی که سرهنگ حمیدی فرمانده پلیس راه کشور درباره این تصادف اعلام کرده، این است: "عدم وجود حفاظ ایمنی سمت راست جاده، عدم مهارت راننده در مهار وسیله نقلیه و نقص فنی خودرو"

جاده ناامن بوده، راننده مهارت نداشته و خودرو نقص فنی داشته است. در حقیقت، سربازان وطن که رسالت اصلی آنها حفاظت از میهن است، جان خود را در جدال با جاده، راننده و خودرو از دست داده اند! بنابراین در شرایط فعلی باید به جنگ این ناامنی ها رفت و سلامت و امنیت سربازان وطن را تضمین کرد.

در همین باره پیشنهاد می شود که این تفکر به طور کامل برچیده و حذف شود: "سربازان باید کمترین و بی کیفیت ترین خدمات را دریافت کنند!" چنین تفکری در هیچ یک از قوانین کشور نیز وجود ندارد و در حقیقت، یک قانون نانوشته است که سربازان را ملزم می کند تا به کمترین و بدترین و نامناسب ترین شرایط و امکانات قانع باشند، سوار بدترین اتوبوس ها بشوند و به کمترین فضا برای نشستن و ایستادن و خوابیدن قناعت کنند. تمام این موارد موجب می شود که اتوبوس هایی که در اصل باید در خدمت سربازها باشند، در میانه راه مسافران دیگری را به همراه بارهای قاچاق و غیرقانونی آنها در خود جای دهند و در نهایت چنین حادثه تلخی رقم بخورد.

استفاده از وسایل نقلیه مناسب، باز گذاشتن دست سربازان برای تصمیم گیری در زمان و نوع سفر، توجه به مفهوم و اصل "اراده" در برابر جبر و اطاعت از جمله مواردی است که می تواند به کاهش تلفات منجر شود و به ارتقای سطح امنیت و سلامت سربازها کمک کند.


هزینه هایی که تلف می شود

مروری بر مشخصات 19 سرباز که به کام مرگ رفته اند نشان می دهد که تمام آنها دارای تحصیلات بالا بوده اند؛ از لیسانس کامپیوتر و شیمی و عمران گرفته تا لیسانس تعمیرات هواپیما! قطعا هزینه، زمان و انرژی غیرقابل توصیفی صرف شده است تا این جوان ها درس بخوانند، تربیت شوند، رشد کنند، وارد جامعه شوند و به آینده امیدوار باشند. معلمان زیادی برای آنها وقت گذاشته اند؛ پدران و مادرانشان با شب بیداری و دعا و مناجات سال های سال در انتظار روزی بوده اند که فرزندانشان از خدمت سربازی بازگردند و ازدواج کنند؛ سیستم دانشگاهی کشور برای تحصیل این افراد وقت و هزینه صرف کرده است اما ناگهان همه چیز سقوط می کند، تمام دستاوردهای ارزشمند در یک چشم به هم زدن به اعماق دره پرتاب می شود، یک راننده ناآگاه جان دهها سرباز را به خطر می اندازد که 19 نفرشان جان می دهند؛ یک جاده ناامن مسیر زندگی و امید به زندگی 19 خانواده را تغییر می دهد و یک خودروی معیوب چندمیلیون تومانی، به راحتی میلیاردها تومان هزینه را هدر می دهد و یک سرباز با تحصیلات لیسانس هواپیما را در دام نقص فنی خود گرفتار می کند! 


تاریخ ارسال: شنبه 5 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 01:15 ب.ظ | نویسنده: مهدی جابری | چاپ مطلب

خانم دکتر با من ازدواج نمی‌کند!


به قلم مهدی جابری: دختران مجرد و پسران مجرد؛ هر دو در صفت و عنوان «مجرد» مشترک هستند اما دلیل مجرد ماندن‌شان از زمین تا آسمان تفاوت دارد. اولی‌ها معمولا از خواستگار استقبال می‌کنند و دومی‌ها تقریبا از خواستگاری فراری هستند. بسیاری از آنها می‌گویند حاضرند با هر شرایطی کنار بیایند اما اینها نمی‌توانند چنین چیزی را باور کنند! اولی‌ها به جایی رسیده‌اند که دیگر عنوان «جنس دوم» را همراه ندارند اما دومی‌ها احساس می‌کنند این دو شماره نمی‌توانند به این سادگی‌ها کنار یکدیگر قرار گیرند.  در سال‌های اخیر دخترها توانسته‌اند به مدارج بالای علمی دست یابند و پسرها را با قدرت هرچه تمام‌تر پشت سر بگذارند. آمار قبولی دختران در کنکور مقطع کارشناسی، در برخی سال‌ها بسیار بیشتر از پسران بود و این برتری همچنان مشهود است؛ تا جایی که صندلی‌های بسیاری در کلاس‌های دانشگاه به دختران اختصاص دارد و در این کلاس‌ها پسران در اقلیت هستند.

یک طرف ازدواج نیست!
واقعیت امروز جامعه ما این است که بسیاری از دختران مجرد، از نظر تحصیلات و حتی جایگاه شغلی و اجتماعی یک سر و گردن بالاتر از پسران مجرد قرار دارند و رفته‌رفته بر این برتری افزوده می‌شود. این تعاریف و ویژگی‌ها البته مربوط به موقعیت اجتماعی دختران است و اگر وارد زندگی خصوصی و شخصی آنها بشویم، خواهیم دید تا حدی از وضعیت موجود گلایه‌مند هستند و این گلایه در برخی از آنها پررنگ‌تر و بیشتر است. امروز بسیاری از دختران در آرزوی تشکیل زندگی و همسرداری و فرزندپروری هستند اما آنچه می‌تواند به این آرزو جامه عمل بپوشاند، اراده‌ای است که باید در نیمی از افراد جامعه مجردان (یعنی پسران) به وجود ‌آید. بسیاری از پسرها اما نه تحصیلات بالا در حد دختران دارند و نه از موقعیت شغلی مناسبی برخوردار هستند؛ چراکه بازار کار و موقعیت‌های شغلی که قبلا در اختیار پسران بود، به مرور از دست آنها خارج و به دختران واگذار شد. اما آیا می‌توان به پیشرفت دختران خرده گرفت؟ مگر جز این است که دختران به دنبال رسیدن به حقوق خود و برابری با پسران هستند؟ آیا گذر سریع از بافت سنتی و البته ملی و بومی جامعه ایران و شبیه شدن به سبک زندگی مدرن و پست‌مدرن (که در جامعه اروپایی در جریان است) ایراد دارد؟!


ماهواره و راه‌های اشتباه

معضل مجرد ماندن جوانان از زمانی آغاز شد که عده‌ای بدون توجه به بافت فرهنگی ایران، شعارهای گسترده و فراگیر درباره حقوق دختران و زنان مطرح کردند و تلاش آنها این بود که موقعیت‌های شغلی و تحصیلی هرچه سریع‌تر در اختیار خانم‌ها قرار گیرد. این خواسته‌ها به مدد همراهی شبکه‌های ماهواره‌ای که اتاق فکر آنها در کشورهای غربی و آمریکایی است، یکی پس از دیگری فراهم شد و کار به جایی رسید که آمار دانشجویان دختر در بسیاری از کلاس‌های دانشگاهی از پسران بیشتر شد.  با این حال، وقتی مسؤولان وزارت علوم و سیاستگذاران حوزه آموزش قصد داشتند این روند را متعادل کنند و به پسران نیز میدان بدهند، با مخالفت و اعتراض گسترده شبکه‌های ماهواره‌ای مواجه شدند و این اتهام به آنها وارد شد که حقوق زنان را نادیده می‌گیرند!

بنابراین دختران همچنان پله‌های ترقی را در جاده و مسیری طی کردند که در آن خبری از جنس مخالف نبود. اگر در گذشته بنیان بسیاری از ازدواج‌ها در دانشگاه شکل می‌گرفت اما امروز دیگر این امکان فراهم نیست، چراکه یکی از طرف‌های ازدواج از صحنه خارج شده و گوی و میدان فقط در دست یک طرف است! در این میان، دختران هرچند با نگاه برابری جنسیتی پا به میدان گذاشته‌اند و نادیده گرفتن بافت سنتی جامعه ایرانی یک اصل و ضرورت مهم برای آنهاست، اما وقتی سخن از ازدواج می‌شود، دختران تحصیلکرده حاضر به ازدواج با پسری که تحصیلات عالی ندارد نیستند.

اینجاست که خانم‌ها با یک تضاد مواجه می‌شوند؛ یعنی در زندگی اجتماعی قائل به برتری بر جنس مخالف و پیشی گرفتن از او هستند اما وقتی پای معیارهای ازدواج به میان می‌آید ناخواسته و ناخودآگاه دوست دارند مرد زندگی‌شان یک سر و گردن بالاتر از دیگران و خودشان باشد! در چنین شرایطی فقط تعداد بسیار اندک و معدودی از دختران هستند که می‌توانند به این آرزوی باورنکردنی خود برسند و مابقی دختران در طول زندگی مجردی خود یا به دنبال یافتن یک مقصر در خانواده و اجتماع برای مجرد ماندن خود می‌گردند یا با امیدواری و تلاش به راه خود برای یافتن شریک زندگی مناسب و جلب نظر یک پسر موفق و ایده‌آل ادامه می‌دهند؛ امیدی که هرچند بسیار پسندیده و لازمه لحظات زندگی است اما با واقعیت‌ها و شرایط موجود در جامعه بویژه جامعه پسران فاصله دارد؛ فاصله‌ای که حاصل اعتماد جوانان به شبکه‌های ماهواره‌ای غرب است.


دوستی‌هایی که به ازدواج نمی‌رسد

تبلیغ گسترده دوستی با جنس مخالف در دوران مجردی توسط شبکه‌های ماهواره‌ای، موضوع دیگری است که با فرهنگ و بافت فرهنگی و اعتقادی ایرانی‌ها همخوانی نداشته و ندارد. این تبلیغات آنچنان در 2 دهه گذشته شدت گرفت که دوستی با جنس مخالف در دوران مجردی را به یک نیاز اساسی در برخی دختران و پسران تبدیل کرد؛ موضوعی که جایی در باورهای خانواده‌های ایرانی نداشت و هنوز هم ندارد. تبلیغ این دوستی‌ها آنقدر بود که پسران را از احساس نیاز به ازدواج رها کرد و حتی در موارد زیادی شاهد سوءاستفاده پسران از این نوع دوستی‌ها بوده‌ و هستیم. به همین خاطر است که بسیاری از دوستی‌های دختران و پسران به ازدواج نمی‌رسد؛ یعنی یا خانواده‌ها با چنین ازدواجی موافق نیستند و آن را با فرهنگ ایرانی ناهمگون و غریبه می‌دانند یا اینکه پسران با توجه به نگاه فرهنگی غالب بر جامعه، در نهایت نمی‌توانند با ازدواجی که بنیان آن بر دوستی است کنار بیایند. نمی‌خواهیم بگوییم دختران در این شرایط مقصر هستند؛ بلکه علت و ریشه اصلی این معضلات را باید در شبیخون فرهنگی جست‌وجو کرد که آرام‌آرام با تحمیل خود به افکار جوانان، آنها را به بن‌بست‌هایی کشانده که خروج از آنها نیازمند پرداخت هزینه از سوی همین جوانان است!


پسرهای پایین‌تر از خودم را درک نمی‌کنم

مرضیه دختر مجرد 34 ساله است و مدرک کارشناسی در رشته شیمی دارد. او می‌گوید: «مدرک لیسانس را زمانی گرفتم که هنوز تحصیلات تا این حد فراگیر نشده بود. به سختی درس خواندم و به سختی در کنکور قبول شدم. 4 سال را با بهترین و سختگیرترین استادها گذراندم و بلافاصله جذب بازار کار شدم».  مرضیه ادامه می‌دهد: «در زندگی چیزی کم ندارم، پول هست، کار هست، موقعیت اجتماعی هست اما مجرد بودنم واقعا آزارم می‌دهد. در کمتر جمع فامیلی یا دوستانه هست که کنایه‌ای به خاطر مجرد بودنم نشنوم! اگر حرف فامیل نبود، مشکلی با مجردی نداشتم». وی می‌افزاید: «دخترهایی که در فامیل ما درس نخوانده‌اند و بی‌خیال دانشگاه شده‌اند، خواستگارهای بیشتری از من دارند و دست‌شان برای انتخاب باز است. اما خواستگارهای من کم هستند و ضمنا من نمی‌توانم به سادگی به آنها جواب مثبت بدهم. چون وقتی درس می‌خوانی و مدرک دانشگاهی می‌گیری، واقعا نمی‌توانی حرف‌ها و خواسته‌های یک پسر دیپلمه را درک کنی». مرضیه این سوال را از خودش طرح می‌کند که «ادامه تحصیل بهتر بود یا ازدواج؟!» او می‌گوید: «من در 34 سالگی نمی‌توانم پاسخی برای سوال خودم بیابم و از تصمیمی که 10 سال قبل گرفتم دفاع کنم». او در پاسخ به این سوال که نقش شبکه‌های ماهواره در ایجاد وضعیت کنونی چه بوده است، اظهار می‌دارد: «متاسفانه خودم مشتری برخی از این شبکه‌ها بودم و ناخودآگاه از برخی دیالوگ‌ها و نقش‌های ارائه‌شده در محصولات آنها تقلید می‌کردم. مجرد ماندن، موضوعی است که مدام از سوی این شبکه‌ها به عنوان ارزش معرفی می‌شود و حال که جوانی‌ام را پشت سر گذاشته‌ام و وارد دوران میانسالی شده‌ام، می‌فهمم که آدرس ماهواره اشتباه بود!»


خانم دکتر با من ازدواج نمی‌کند!

میثم پسر مجرد 36 ساله است. او به‌تازگی مدرک دکترای خود را گرفته و جایگاه شغلی بسیار خوبی دارد. میثم درباره علت مجرد ماندنش تا امروز می‌گوید: «وقتی دانشجوی مقطع کارشناسی بودم 2 بار به خواستگاری رفتم و از هر 2 جواب منفی گرفتم. یکی از آنها به ‌موقعیت مالی من ایراد گرفت و دیگری که مدرک کارشناسی ارشد داشت گفت نمی‌تواند با من ازدواج کند». او می‌افزاید: «حالا اما شرایط تفاوت کرده است. من که روزگاری به فکر ازدواج بودم حالا سختگیرتر شده‌ام. هم پول دارم و هم مدرک تحصیلی و هم شغل خوب؛ اما از ازدواج می‌ترسم. چند وقت پیش از یک خانم که مثل خودم مدرک دکترا دارد خواستگاری کردم اما بعد از چند جلسه صحبت، متوجه شدم آن خانم به خاطر موقعیت شغلی بهتری که دارد حاضر به ازدواج با من نیست». میثم می‌گوید: «من هم دیگر نمی‌توانم و نمی‌خواهم با دختری که مدرک لیسانس دارد ازدواج کنم چون احساس می‌کنم نمی‌توانیم حرف‌های همدیگر را بفهمیم. ادامه تحصیل برای من خیلی خوب بود و موقعیت اجتماعی خوبی برایم ایجاد کرد اما از سوی دیگر کاستی‌هایی را به همراه داشت که الان به این سادگی نمی‌توان آنها را به دست آورد».


قربانی شعارهای پوچ شدیم

احمد جوان مجرد 35 ساله است. به قول خودش دیگر با این سر بی‌مو نمی‌تواند نظر مثبت دخترها را جلب کند! او به بیان دردها و مشغله‌های ذهنی پسرهای متولد دهه 60 می‌پردازد: «همیشه تصور می‌کردم خیلی زود ازدواج می‌کنم و برای انتخاب همسر مشکلی ندارم. فقط یک چیز را پیش‌بینی نمی‌کردم که آن هم تغییر ناگهانی سبک زندگی بود. این تغییر تمام برنامه‌ها و افکار مرا نابود کرد. انتظارم این بود که دخترهای متولد دهه 60 از این تغییرات تاثیر نپذیرند تا ما پسرها بتوانیم انتخاب خوبی مطابق با ایده‌آل‌هایی که با آنها بزرگ شده‌ایم، داشته باشیم». احمد ادامه می‌دهد: «اما این موج تغییر که توسط شبکه‌های ماهواره‌ای ایجاد شده بود، بیشتر پسرها و دخترهای دهه 60 را هم با خود برد؛ بویژه دخترها را؛ ما هم در یک خانواده سنتی با آداب و عقاید خاص بزرگ شده بودیم و مادرم می‌گفت سبک زندگی دخترهای امروزی با ما جور نیست. راهی دانشگاه شدم و آنجا در کنار درس خواندن نیم‌نگاهی هم به ازدواج داشتم تا شاید بتوانم دختری مطابق با فرهنگ خانواده خودم پیدا کنم. اما راستش را بخواهید خیلی سخت بود، چراکه دخترها و پسرها به بهانه‌های مختلف و به خاطر چیزهایی که تازه مد شده بود، با هم ارتباط عاطفی برقرار می‌کردند و در مسیرهایی قرار داشتند که مطابق پسند و میل من و خانواده‌ام نبود».  او اینچنین به صحبت‌های خود پایان می‌دهد: «مشکل نسل من این است که نتوانست «خودش باشد و خودش باقی بماند». نسل من مدام با تبلیغات این‌طرف و آن‌طرف رنگ عوض کرد. برخی از افراد هم‌سن و سال من قربانی حرف‌ها و شعارهایی شدند که از آنسوی آب‌ها می‌آمد و توخالی و پوچ بود».


تاریخ ارسال: یکشنبه 30 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 04:49 ب.ظ | نویسنده: مهدی جابری | چاپ مطلب

صدقی و "شرکا" // آقای روحانی! دوستِ برادرت را برکنار کن


صاحب فیش حقوقی جنجالی، شریک حسین فریدون (برادر رئیس جمهور)  است
«صدقی و شرکا»


به قلم مهدی جابری: «و مدیران متخلف عزل شوند»؛ این جمله‌ای از دستور رئیس‌جمهور به معاون اول خویش است؛ دستوری که قاعدتا دوست و برادر نمی‌شناسد و مطابق آن اسحاق جهانگیری مامور بررسی حقوق و پاداش‌های پرداختی به مدیران دولتی و شناسایی مدیران متخلف شده است.
 انتشار اسناد و اخبار پی در پی درباره حقوق‌های نجومی و پاداش‌های کلان مدیران دولت یازدهم که موجی از اعتراض و واکنش‌های اجتماعی را به دنبال داشت، در نهایت رئیس‌جمهور را مجبور کرد تا دست به قلم شود و در نامه‌ای 6-5 سطری به اسحاق جهانگیری، منشور اخلاقی دولت را به رخ بکشاند و از معاون اول خود بخواهد در راستای حفاظت از این منشور، متخلفان را شناسایی و برکنار کند. اکنون انتظار رسانه‌ها و افکار عمومی (که اخبار و اسناد فیش‌های حقوقی نجومی را با حساسیت دنبال کرده‌اند) این است که دستور رئیس‌جمهور بدون اما و اگر و تبعیض اجرا شود و مدیران متخلف در هر جایگاه و عنوانی که هستند و با هر نسبتی که با دولت یا مقامات دولتی دارند از کار برکنار شوند و برخورد قاطع و قانونی با آنها در دستور کار قرار گیرد.

از صرافی تا مدیرعاملی بانک!
چندی قبل بود که فیش حقوقی «علی صدقی» مدیرعامل بانک رفاه در رسانه‌ها منتشر شد که مطابق آن در مهرماه و اسفندماه 1394 به ترتیب 180 و 230 میلیون تومان به حساب وی واریز شده بود؛ اما این فرد کیست، چه نسبتی با دولتی‌ها دارد و چگونه مدیرعامل بانک رفاه شد؟
پاسخگویی به این سوالات مستلزم تحقیق درباره سابقه فعالیت‌های علی صدقی با کمک موتورهای جست‌وجوگر است. مطابق اطلاعات و سوابق موجود، علی صدقی به همراه حسین فریدون (برادر رئیس‌جمهور) در بهمن ۱۳۹۰ اقدام به تاسیس یک صرافی کردند که با نام «صرافی تضامنی صدقی و شرکا» شناخته می‌شد. دقت در زمان تاسیس این صرافی، ما را به بحبوحه ارزی که اواخر دولت دهم اتفاق افتاد می‌رساند؛ بحرانی که برخی صرافی‌ها نیز در آن دست داشتند! یک سال و 4 ماه از تاسیس صرافی «صدقی و شرکا» گذشت و دولت یازدهم روی کار آمد؛ بخت با صرافی صدقی و شرکا یار بود و یکی از آن «شرکا» برادر رئیس‌جمهور شد! اینچنین بود که حسین فریدون عنوان دستیار ارشد رئیس‌جمهور را از آن خود کرد و رئیس آن صرافی نیز توانست مدیرعامل بانک رفاه کارگران شود!  حال اما تقریبا یک سال از انتصاب صدقی به عنوان مدیرعاملی بانک رفاه می‌گذرد؛ او در این یک سال دست‌کم 2 بار دریافتی نامتعارف داشته و مجموعا 410 میلیون تومان فقط در مهرماه و اسفندماه 1394 دریافت کرده است. این در حالی است که اقشار متوسط جامعه (که در شرایط سخت اقتصادی قرار دارند) بین یک تا 2 میلیون تومان درآمد ماهانه دارند و برای دریافت وام‌های 5 و 10 میلیونی باید از خوان های (خان های) چندگانه دولتی عبور کنند!

دستور رئیس‌جمهور، به شرکا «صدق» می‌کند!
رسوایی‌های اخیر در مجموعه دولت و افشای برخی فیش‌های حقوقی نجومی، اکنون رئیس دولت را بر آن داشته است تا پیش از افشای یک فیش حقوقی دیگر، از معاون اول خود بخواهد منشور اخلاقی دولت را اجرا کند و متخلفان هرچه سریع‌تر شناسایی و برکنار شوند. اما در این نامه، رئیس‌جمهور باز هم توپ را به «دوره‌های قبل» پرتاب کرده است: «مواردی از پرداخت‌های غیرمتعارف و ارقامی تحت عنوان پاداش و وام وجود داشته است که اگر چه ممکن است با مقررات به‌جا مانده از دوره‌های قبل توجیه‌پذیر باشد ولی با موازین عدالت و تعهد در قبال بیت‌المال و منشور اخلاقی دولت ناسازگار و غیرقابل قبول است...». از این عبارات و اتفاقات می‌توان نتیجه گرفت آنچه حسن روحانی آن را «منشور اخلاقی دولت» می‌خواند این روزها  با افشای فیش‌های حقوقی نجومی در معرض قضاوت افکار عمومی قرار گرفته است. آنهایی که باید مردم را «بیمه» کنند، اقساط بیمه مردم را صرف پرداخت حقوق صدها میلیون تومانی به خودشان می‌کنند(!) و نیز مدیرانی که با هزاران تبلیغ و ترفند پول‌ها و سرمایه‌های مردم را به بانک‌های خود می‌کشانند، برای خودشان فیش‌های حقوقی و مزایای 230 میلیون تومانی می‌سازند تا «رفاه» خود را تضمین کنند و «کارگران» و اقشار متوسط جامعه را از رفاه دور کنند!

فاصله دستور رئیس‌جمهور با مانور
رئیس‌جمهور دستور قاطع داده است: «وجوهی که به ناحق پرداخت شده به بیت‌المال مسترد شود و مدیران متخلف عزل شوند و گزارش اقدامات قاطع به اینجانب ارائه شود» و اکنون انتظار این است که برخورد قاطعانه با تخلفات به طور مساوی شامل تمام مدیران متخلف شود. فقط در این صورت است که دولت می‌تواند ثابت کند دستور رئیس‌جمهور فراتر از یک اقدام نمایشی و مانور سیاسی و اجتماعی است و برکناری مدیرعامل بانک رفاه و البته برخورد با افرادی که به وی میدان داده‌ و او را به صدر رسانده‌اند، تا حدی موجب تسکین احساسات جریحه‌دارشده جامعه می‌شود؛ جامعه‌ای که نان شب و آب خوردن خود را به سختی فراهم می‌کند و از آن طرف، عده‌ای شبانه مثل آب خوردن به نان و نوا می‌رسند و «رفاه» و «شرکا» را معنا می‌کنند!

تاریخ ارسال: دوشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 12:21 ب.ظ | نویسنده: مهدی جابری | چاپ مطلب

جلسه 2 نفری برای حذف 24 میلیون نفری!


به قلم مهدی جابری: وزیری که عنوان «رفاه اجتماعی» را با خود همراه دارد به دیدار رئیس سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی کشور رفت تا درباره حذف 24 میلیون نفر از یارانه‌بگیران صحبت و همفکری کنند! این‌دو نفر روز سه‌شنبه در جلسه‌ای که جزئیات آن منتشر نشد، چگونگی «حذف بزرگ» را بررسی کرده و ابعاد آن را سنجیده‌اند، بی‌آنکه نماینده‌ای از طرف 24 میلیون محکوم به حذف در آن جلسه حضور داشته باشد و شرایط کار و رفاه اجتماعی این عده را به اطلاع دولتی‌ها برساند!
کمتر از 2 هفته از ابلاغ بودجه 95 می‌گذرد؛ بودجه‌ای که مطابق استقبال دولت، براساس حذف میلیون‌ها یارانه‌بگیر تدوین شده است و این روزها دولتی‌ها و رسانه‌های حامی آنها در حال زمینه‌سازی و مقدمه‌چینی برای اجرای آن هستند. تحرکات پنهانی و «بی‌سر و صدای» دولت در ماه‌های اخیر و همچنین جلسه سه شنبه گذشته وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی با رئیس سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی کشور (که جزئیات آن منتشر نشده است) به نوعی نشان‌دهنده عزم و رضایت دولت برای حذف 24 میلیون یارانه‌بگیر است. به رغم اظهار مخالفت ظاهری دولت با تصویب قانون حذف میلیون‌ها یارانه‌بگیر، شواهد و سوابق نشان می‌دهد دولت دقیقا همین هدف را داشته است.  از روزهای نخستین آغاز به کار دولت یازدهم، برخی نزدیکان دولت و اعضای کابینه مخالفت خود را با تداوم پرداخت یارانه اعلام کردند و حتی با نمایندگان مجلس برای چگونگی حذف یارانه وارد مشورت شدند. «مصیبت عظما» و «عذاب الیم» خواندن یارانه از سوی 2 وزیر اقتصادی دولت شاهدی بر همین موضوع است و ثابت می‌کند که دولت راستگویان فقط در ظاهر مخالف حذف یارانه‌بگیران بوده است.
آری! 24 میلیون نفر حذف می‌شوند و این حذف بزرگ، احتمالا شادی عظمای دولت خواهد بود. 24 میلیون نفری که واقعا نمی‌توان با قاطعیت گفت تمام آنها جزو اقشار پردرآمد جامعه هستند، چراکه شرایط امروز جامعه و کاهش قدرت خرید مردم گویای این حقیقت است که بسیاری از آنها به نان شب محتاج هستند، هزینه تردد خود با مترو، تاکسی و اتوبوس را به سختی تامین می‌کنند و پرداخت اقساط و اجاره خانه و تامین هزینه‌های زندگی برای آنها عذاب الیم و مصیبت عظماست! اکنون می‌توان گفت دولت با رفع عذاب و مصیبت از خود، آن را به جان اقشار متوسط و کم درآمد جامعه می‌اندازد و بی‌آنکه اجازه دفاع و توضیح به این افراد بدهد، آنها را به طور غیابی و در جلسات 2 نفره مقامات دولتی حذف می‌کند!
دولتی که مدعی معجزه‌گری در برجام و پسابرجام بود، حالا سراغ جیب مردم رفته و کارش به جایی رسیده است که با توسل به مجلس و رایزنی‌های پشت‌پرده و پنهانی، یارانه‌های ناچیز مردم را حذف می‌کند؛ یارانه‌هایی که قرار بود کمک خرج مردم برای پرداخت قبوض آب و برق و گاز باشد اما حالا برق نافرجامی دولت در پسابرجام، مردم را گرفته است تا جشن بزرگ دولتی‌ها در تالاری برگزار شود که 24 میلیون نفر از مدعوین آن حذف شده‌اند!
گمانه زنی درباره آنچه در جلسه روز سه‌شنبه بین 2 مقام دولتی گذشته است کار چندان دشواری به نظر نمی‌رسد؛ احتمالا یکی گفته «چطور حذف کنیم» و دیگری پاسخ داده «بی‌سر و صدا». آن یکی گفته «این سناریو را که قبلا اجرا کردیم!» و او جواب داده «مدیریت و برنامه‌ریزی با من، کار با تو!»

تاریخ ارسال: جمعه 14 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 09:04 ب.ظ | نویسنده: مهدی جابری | چاپ مطلب

حرکت وزیر نامدار در شطرنج یارانه// پولدار نیستیم که یارانه بدهیم!


به قلم مهدی جابری: حذف تدریجی، نیاز به حرکت‌های متفکرانه و از قبل طراحی شده دارد؛ مهره‌ها باید طوری در صفحه شطرنج جابه‌جا شوند که احساس مات شدن به کسی دست ندهد؛ بنابراین در هر نوبت، عده‌ای به اشتباه یا بی‌سر و صدا حذف می‌شوند و وزیر که اجازه حرکت در تمام جهات این صفحه را دارد، می‌گوید: «خطای سیستم است!» البته خطایی که معمولا به زیان پیاده‌ها رخ می‌دهد. این بازی با ورود نامحسوس یک وزیر دیگر تمام شاهراه‌های منتهی به پول را مسدود می‌کند: «پول نداریم!» اینچنین است که تمام افراد موجود و حاضر در مسیر به صورت اریب یا بعلاوه حذف می‌شوند و سپس نوبت اسب‌سوارها می‌شود تا با قلع و قمع ناگهانی، خود را به هدفِ کیش برسانند!
 بیژن نامدار زنگنه، وزیر نفت هفته گذشته در حرکتی قابل تامل از بی‌پولی وزارت نفت خبر داد و گفت: «ما پولدار نیستیم!» وی اما در جمله بعد، اشاره واضح‌تری به هدف و منظور خود داشت: «تصور پولدار بودن نفت درست نیست؛ بخش قابل توجهی از آن به یارانه اختصاص می‌یابد. حتی در مواردی در پرداخت حقوق کارکنان خود با مشکل روبه‌رو هستیم». 2 سال از مخالفت قاطع مردم با درخواست دولت برای «نه به یارانه» می‌گذرد؛ درخواستی که بیش از 90 درصد جامعه با تردید و نگرانی به آن نگریستند. دقیقا از همان زمان بود که دولتی‌ها خودشان آستین بالا زدند و به جای برگزاری کمپین، دست به دامان پارلمان شدند. مدیران دولتی هرچند در صحن علنی مجلس و در اقداماتی نمایشی، مخالفت خود را با حذف یارانه‌بگیران اعلام می‌کردند، اکنون برای رسیدن موعد «حذف بزرگ» لحظه‌شماری می‌کنند!
بیش از یک سال است که اندک اندک از شمار یارانه‌بگیرها کاسته می‌شود و هر ماه، بخشی از اقشار جامعه از دریافت یارانه محروم می‌شوند؛ یارانه اردیبهشت‌ماه امسال نیز هرچند با حرف و حدیث‌هایی درباره حذف تعدادی از یارانه‌بگیرها همراه بود اما وزارت رفاه با تکذیب این اخبار، خطای سیستم را عامل حذف تعدادی از یارانه‌بگیرها اعلام کرد.   رسانه‌های حامی دولت که تا چندی قبل مدعی «حذف یارانه‌بگیرها به رغم مخالفت دولت» بودند و آن را به طرح پیشنهادی نمایندگان مجلس نسبت می‌دادند، این روزها در برابر ابهامات و اما و اگرهای یارانه‌ای سکوت کرده‌اند و منتظر کاهش هرچه زودتر 24 میلیون نفر از آمار یارانه‌بگیران هستند؛ روندی که بنا به اعلام وزیر رفاه با 30 هزار نفر در سال 1393 شروع شد، در اردیبهشت 94 به 200 هزار نفر رسید و امروز میلیون‌ها ایرانی را پوشش داده است!
بسیاری از خانواده‌ها در این روزها و ماه‌ها با بیم و هراس سراغ حساب یارانه‌ای خود می‌روند، چراکه هیچ تضمینی برای حذف نشدن خود دریافت نکرده‌اند، بنابراین همواره نگران هستند که «خطای سیستم» دامان آنها را نیز بگیرد تا مجبور باشند برای ثبت اعتراض، به سایتی مراجعه کنند که نخستین و بزرگ‌ترین پیام آن این است: «با صرفنظر کردن از دریافت یارانه، آینده فرزندانمان را تضمین کنیم!» اما سوال آنهایی که به اشتباه از دریافت یارانه محروم می‌شوند این است که «آینده به کنار! نان و آب امروز فرزندم را چگونه تامین کنم؟ و با کدام تضمین؟»

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 09:01 ب.ظ | نویسنده: مهدی جابری | چاپ مطلب

مردمان صبور را شلاق نزنید/ انقلاب ما انقلاب پابرهنگان و مستضعفان بود!


سال 1389بود که به "رفتن" فکر می‌کردم. فرم‌های مهاجرت را از سایت رسمی اداره مهاجرت کانادا دریافت کرده بودم. نویسندگان و روزنامه‌نگاران می‌توانستند با شرایط آسان‌تری بروند. دیگران باید 65 امتیاز کسب می‌کردند اما خبرنگاران با 30 تا 35 امتیاز هم می‌رفتند. من حداقل 55 امتیاز داشتم؛ یعنی 20 امتیاز بیشتر از حد نیاز و هرچند برای خبرنگاران، الزامی هم به یادگیری زبان فرانسه نبود اما دنبال یادگیری‌اش رفتم. همچنین هزار صفحه پرینت درباره اطلاعات فرهنگی، اجتماعی، هنری و سیاسی مرتبط با کانادا گرفته بودم و آنها را به مرور مطالعه می‌کردم.

مخالفت همسرم اما مانع رفتن شد. تعدادی از خبرنگاران رفته بودند و اوضاعشان همین الان هم در آنجا بد نیست.


سال 1392 هم دوباره پرونده‌‌ی خاک‌خورده مهاجرت را بیرون کشیدم چراکه اداره مهاجرت کانادا اعلام کرد که با تقاضای مهاجرت خبرنگارها یک سال و نیم بعد از تکمیل مدارک موافقت خواهد شد. باز هم هفته ها با خودم کلنجار رفتم؛ دقیقا همان روزها بود که در دادگاه مطبوعات حاضر شدم و روزهای پراسترسی را تجربه کردم. قبل از آن نیز چندین بار به دادسرا احضار شده بودم. یک جورهایی تقریبا پوست کلفت شده بودم و در نهایت برای "ماندن" با خودم کنار آمدم. با خودم گفتم "دیگر آب از سرم گذشته است. همین‌جا می‌مانم و به اندازه‌ی خودم و توانی که دارم، کشورم را می‌سازم." ای کاش آنهایی که از قدرت‌نمایی برای ما خوشحال هستند نیز یاد بگیرند که با ما بسازند! ما محترم‌ترین و نجیب‌ترین مردم دنیا هستیم. و هیچ شهروندی در هیچ کشور خارجی حاضر نیست یک دقیقه قدرت‌نمایی این افراد را تحمل کند.


ای کاش وقتی رهبر عزیز می‌گوید که "مشکل ما چندتا تار موی خانم‌ها نیست" آنها بفهمند که منظور رهبر این است که مشکل ما چیزهای دیگری است؛ مثلا بی‌عدالتی، فساد اداری، دروغ سیاسی، ریا و تزویر مذهبی و سیاسی، اختلاس، رشوه، رانت‌خواری، رنج مردم و کارگران... اما آنها از اسلام و انقلاب فقط این را یاد گرفته‌اند که ماشین و موتور بگذارند برای گیر دادن به مردم! و با مشاهده‌ی چند تار موی خانم‌ها، مو به بدنشان سیخ شود و اسلامشان به خطر بیفتد. آری! رهبر گفت "مشکل ما تار موی خانم‌ها نیست" و با چند روز فاصله، فلان مقام عالی در فلان قوه گفت: "بیرون بودن چهار تار مو، پذیرفتنی نیست!"



بگذریم...

بنابراین ما مردمان صبوری هستیم که به رغم تمام مشکلات، همچنان پای آرمان ها و ارزش هایمان ایستاده ایم؛ اما این ایستادگی، شرط دارد؛ شرطش این است که کارگران مظلوم و بی پناه ما را  به خاطر حق خواهی و تلاش برای گرفتن حقوق، تازیانه و شلاق نزنند چراکه این انقلاب با نام مستضعفان آمیخته است؛ شرطش این است که تعدادی دختر و پسر دانشجوی بیکار که در قزوین جشن فارغ التحصیلی گرفته اند و برای ساعتی دور هم جمع شده اند را "ظرف 24 ساعت پس از دستگیری" 99 ضربه شلاق نزنند! آن هم به بهانه درس عبرت شدن برای دیگران و جریحه دار شدن افکار عمومی!! مگر این جوان ها در این کشور چه امکانات و دلخوشی دارند که به جرم ایرانی بودن باید ضربه های شلاق را تحمل کنند؟! شرطش این است که نام اسلام را با رفتارهای طالبانی و داعشی مخدوش نکنند؛ شرطش این است که نام رهبر عزیز، نام انقلاب بزرگ اسلامی و نام ایران سرافراز و کهن را خراب نکنند چراکه ما تمام این ها را دوست داریم. شرطش این است که با منِ جوان، با مای جوان و با مردمان صبور این سرزمین "بهتر و مهربانتر باشند" و قدر ما را بدانند؛ چراکه مثل ما و مانند ما در هیچ نقطه ای از جهان و در هیچ برهه ای از زمان و تاریخ یافت نمی شود.



تاریخ ارسال: چهارشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 12:53 ب.ظ | نویسنده: مهدی جابری | چاپ مطلب

فارس: «شهرنامه» مجوز انتشار گرفت



هفته نامه «شهرنامه» به مدیرمسئولی مهدی جابری مجوز انتشار گرفت.

به گزارش گروه جامعه خبرگزاری فارس، هیأت نظارت بر مطبوعات در جلسه 10 خرداد 95 این هیأت، با درخواست انتشار «شهرنامه» موافقت کرد.

این نشریه مطابق قانون باید تا ٦ ماه آینده روند انتشار خود را آغاز کند.

«شهرنامه» به مدیرمسئولی مهدی جابری، در زمینه‌های اجتماعی و سیاسی به شکل هفته نامه منتشر خواهد شد.



تاریخ ارسال: سه‌شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 12:09 ب.ظ | نویسنده: مهدی جابری | چاپ مطلب

« شهرنامه » به مدیرمسئولی « مهدی جابری »


« شهرنامه » مجوز انتشار گرفت


خبرنامه دانشجویان ایران: هفته نامه "شهرنامه" به مدیرمسئولی مهدی جابری مجوز انتشار گرفت.

به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران»، هیئت نظارت بر مطبوعات در جلسه صبح ۱۰ خرداد ۹۵ این هیئت، با درخواست انتشار "شهرنامه" موافقت کرد. این نشریه مطابق قانون باید تا ٦ ماه آینده روند انتشار خود را آغاز کند.

همچنین در این جلسه روند محتوایی هفته نامه ٩ دی، بررسی و به دلیل انتشار مطالب مغایر با بند ٨ و ١١ ماده ٦ قانون مطبوعات و بی‌توجهی به مصوبات شورایعالی امنیت ملی، نشریه مذکور توقیف و پرونده آن به دادگاه ارجاع شد.

بنا به اعلام دبیرخانه هیات نظارت بر مطبوعات، در جلسه اخیر این هیات، نشریه رمز عبور به دلیل درج مطلبی با عنوان «بتن ریزی در قلب دانشگاه»، به استناد بند ١١ ماده ٦ قانون مطبوعات، مشمول دریافت تذکر کتبی قرار گرفت.



"شهرنامه" به مدیرمسئولی مهدی جابری، در زمینه های اجتماعی و سیاسی به شکل هفته نامه منتشر خواهد شد. جابری هفت سال خبرنگار روزنامه ایران و دبیر گروه شهری این روزنامه بوده و در حال حاضر خبرنگار روزنامه وطن امروز و خبرگزاری تسنیم است.


تاریخ ارسال: دوشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 06:37 ب.ظ | نویسنده: مهدی جابری | چاپ مطلب

بانوی خرداد



بانوی صبحِ اولِ خرداد... سهم من!

در این بهار، هرچه خدا داد... سهم من


مهرت نشست و بر دلم انداخت سیب سرخ

"دل" مال تو... هرآنچه که افتاد... سهم من


زیباترین اسارتِ من در نگاه توست

آزادی ام برای تو، صیاد سهم من


بانو! بیا که نوبتِ تقسیم عاشقی ست

اردیبهشت مال تو، خرداد سهم من



سروده مهدی جابری

برای زادروز "منیژه"


تاریخ ارسال: شنبه 1 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 12:01 ق.ظ | نویسنده: مهدی جابری | چاپ مطلب

تکه هایی از زمان// یک تجربه ناب برای فرزند طلاق


قصدم از نوشتن این مطلب، درد دل کردن یا بیان دلتنگی نیست؛ چون بعد از دهها سال، امروز هیچ نیازی در وجودم برای این کار احساس نمیکنم. اینها رو مینویسم، شاید به کار یک یا چند نفر بیاد.

این روزها طلاق گرفتن و جدایی خیلی راحت تر و بی دغدغه تر از گذشته بین بعضی از زوج های جوان مطرح میشه و حتی بعضی ها برای طلاق، جشن میگیرن و شادی میکنن. بله! اگر صاحب فرزند نیستند من هم موافقم که هر کسی باید برای آینده خودش تصمیم درست بگیره و به طلاق فکر کنه. اما وقتی پای یک فرزند در میان هست، نمیشه خودخواهانه تصمیم گرفت.

فرزند محصول یک عشق، ثمره یک احساس مشترک و نتیجه یک تصمیم آگاهانه هست. افرادی که امروز طلاق رو یک تصمیم درست و آگاهانه برای فردای خودشون تلقی میکنن، آیا دیروز که پا در مسیر عشق و عاشقی گذاشته بودند و خیال فرزند در سر داشتند، به تصمیم نادرست خودشون آگاه نبودند؟! آیا هیچ فکر نمیکردند که اگر این احساس موقت و تب داغِ زودگذر یک روز  رنگ ببازه، چه سرنوشتی در انتظار فرزندی هست که باید تاوان یک اشتباه بزرگ رو پس بده؟!


نمیخوام بگم که من (به عنوان فرزند طلاق) از شرایط امروز خودم ناراضی هستم (که اتفاقا بی نهایت راضی هستم) اما بچه های طلاق زیادی رو میشناسم که مسیر زندگیشون به بیراهه رفت و نابود و تباه شدند. من امروز میخوام بگم که اگر تا آخر عمرتون مجرد باشید و انگ و برچسب روی شما باشه، بهتر از اینه که خدای ناکرده تصمیم نادرست بگیرید و به خاطر این اشتباه، زندگی یک فرزند یعنی یک انسان بی گناه دیگه رو تا پایان عمرش با رنج و درد و سختی همراه کنید.


تجربه خودم رو براتون میگم؛ تجربه خودم به عنوان فرزندی که پسوند"طلاق" رو همیشه به دوش کشیدم و تعبیر "فرزند طلاق" رو از دهها سال قبل تا امروز با خودم حمل کردم! من نتیجه یک ازدواج بی نتیجه بودم. من محصول یک پیوند بی حاصل بودم  اما با تکیه به تنها پناهگاه و مطمئن ترین تکیه گاهِ هستی، روی خوش زندگی رو بعد از تحملِ یک دوره سخت دیدم و چشیدم. با این حال، زندگی من و تمام بچه های طلاق معمولا یه جاهایی روی روال عادی نیست؛ یعنی هرچه قدر هم که از شرایط موجود راضی باشیم باز هم یه چیزایی هست که آدم رو آزار میده و نشانه هایی از گذشته رو دوباره جلوی چشممون میذاره. یه دردهای خاصی توی جسم ما هست که حاصل سختی ها و رنج های دوران کودکیه. ارتباطات ما با اقوام و نزدیکان عادی نیست و انگار یه چیزایی هست که خیلی مصنوعی به نظر میرسه.

ما بچه های طلاق بر خلاف خیلی های دیگه، عکس ها و تصاویر چندانی از دوران نوزادی و کودکی خودمون نداریم؛ یا اگر عکسی موجود باشه قطعا تکه ای از عکس رو بریدند و از بین بردند یا اینکه روی بعضی از چهره ها و صورتهای توی عکس، رنگ ریختند و لاک زدند! به این معنا که بچه های طلاق به کمترین اطلاعاتی درباره گذشته خودشون دسترسی دارن و تقریبا هیچ خاطره ای رو برای مرور کردن پیدا نمیکنن.



من فقط چندماه داشتم که پدر و مادرم از هم جدا شدند و هرکدوم  سراغ زندگی خودشون رفتند و من هم بعد از مدتی وارد زندگی جدید پدرم شدم. هرچند آدم هایی در اطراف من بودند که بتونم درباره مادرم از اونها اطلاعات بگیرم اما هرگز سراغشون نرفتم و غرور خودم رو حفظ کردم؛ و البته که بعضی ها میتونستند آدرس و نشانی از مادر به من بدن، اما به هر دلیل این کار رو نکردند. من خودم با تکیه به داشته ها و توان خودم دنبال مادر رفتم و در روز مادر سال 1388، بعد از 27 سال پیداش کردم.


مطلبی که در زیر میخونید مربوط هست به یک تجربه ناب برای من؛ یک تجربه ناب از زبان یک فرزند طلاق؛ این خاطره به خرداد 1392 برمیگرده؛ یعنی چهار سال از یافتنِ مادر میگذشت.


********


خرداد 1392 بود. دخترهای دوقلوی من تقریبا یک ماهه بودند که مادرم برای دومین بار از شهرستان به دیدن اونها اومد. یکی از دایی ها و یکی از خاله ها هم مادر رو همراهی کرده بودند و با هم به کرج (منزل ما) اومده بودند. شب بود که پدرم با من تماس گرفت؛ پدری که هرچند که خیلی دوستش دارم اما بنا به دلایلی ارتباط کمتری با هم داریم. چند سالی بود که حتی تلفنی هم با هم صحبت نکرده بودیم و اون شب که پدر تماس گرفته بود، در حقیقت دومین صحبت و مکالمه ما در طول چند سال قبل از اون بود! با این حال، حس خوبی داشتم. از اینکه مادرم  اون لحظه جلوی چشمهای من بود و همزمان صدای پدر رو میشنیدم خیلی خوشحال بودم. یعنی تنها راه و امکانی بود که میتونستم باهاش تجربه شیرین یک زندگی واقعی کنار پدر و مادر رو احساس کنم. کافی بود صدای پدر رو کنار چهره مادر بگذارم و هرچند این احساس کامل نبود و به سختی  حاصل میشد اما من به همین هم قانع بودم!

اما پدر دراون مکالمه تلفنی حرفی زد که شوکه شدم. پدر گفت که فردا ظهر به دیدن من، همسرم و بچه ها میاد. و این خبر برای مادرم و مخصوصا دایی اصلا خوشایند نبود. دایی با لحن خیلی عصبانی گفت که فردا صبح زود باید مادر رو به شهرستان ببره. اما واقعیت این بود که مادر به این قصد به خونه ما اومده بود که چند روزی کنار ما و کمک حال ما برای نگهداری از دوقلوها باشه.

صبح شد. دایی همچنان اصرار زیادی داشت که همراه با مادر و خاله، منزل ما رو ترک کنن. در نهایت قرار شد که دایی و خاله به شهرستان برن و مادر هم فقط برای چند ساعت از منزل ما خارج بشه و به خونه یکی از اقوام دور خودشون در نزدیکی خونه ما بره و مجددا برگرده.

ظهر  بود که پدر و نامادری و برادرم به خونه ما اومدند.  حس غریب اما خوبی داشتم. مخصوصا وقتی پدر برای نماز-خوندن به اتاقی رفت که مادرم چند ساعت قبل همونجا نماز خونده بود.

بعد از چند ساعت پدر رفت. مادر نیم ساعت بعد از رفتن پدر به منزل ما برگشت؛ بدون اینکه هیچ حرف و کلامی درباره حضور پدر بین ما رد و بدل بشه. اما من تا ساعت ها بعد تلاش میکردم که اون حس خاص رو با خودم مرور کنم. من برای اینکه بتونم تجربه شیرین یک زندگی در کنار پدر و مادر رو حس کنم، چاره ای نداشتم جز اینکه تکه ها و برش هایی از زمان رو کنار هم قرار بدم تا بتونم خودم، پدرم و مادرم رو در یک اتاق، در یک ساعت، کنار هم احساس کنم.



تاریخ ارسال: سه‌شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 09:05 ب.ظ | نویسنده: مهدی جابری | چاپ مطلب

مدیریت بحران بدون رئیس جمهور! پرونده زلزله تهران در سازمان ملل باز است


گفت‌وگوی مهدی جابری با جانشین قالیباف در ستاد مدیریت بحران تهران
مدیریت بحران بدون رئیس جمهور!
پرونده زلزله تهران در سازمان ملل باز است


به قلم مهدی جابری: تهران در تهدید زلزله‌ای مهیب است؛ آن سوی جهان در سازمان ملل برای زلزله تهران پرونده باز کرده‌اند و آن را فاجعه قرن می‌دانند اما رئیس‌جمهور ما حتی یکبار هم در جلسات شورایعالی مدیریت بحران حضور نیافته است!

ستاد مدیریت بحران شهر تهران متشکل از 80 نهاد دولتی و غیردولتی است و مطابق قانون باید با هماهنگی شهردار تهران فعالیت کند اما دولت سال قبل لایحه‌ای به مجلس داد تا قالیباف را از ریاست این ستاد کنار گذاشته و وزیر کشور را جانشین وی کند.

سراغ «احمد صادقی»، جانشین شهردار در ستاد مدیریت بحران تهران رفتم و با او درباره برنامه دولت و شهرداری برای زلزله احتمالی پایتخت به گفت‌وگو نشستم. مطابق اظهارات این مقام مسؤول، رئیس‌جمهور از زمانی که قانون مدیریت بحران کشور به تصویب رسیده، حتی یکبار هم در جلسات شورایعالی مدیریت بحران کشور حضور نداشته است. همچنین به گفته او «هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند مسؤولیت مدیریت یک زلزله بزرگ در تهران را برعهده می‌گیرد؛ ما که چنین جرأتی نداریم!»


***

  جناب آقای صادقی! سراغ شما آمده‌ایم تا بدانیم ستاد مدیریت بحران شهر تهران چه برنامه‌ای برای حوادث بزرگ و بحران‌های طبیعی پایتخت دارد اما قبل از آن لازم است مخاطبان ما اطلاعات کلی از ماهیت این ستاد داشته باشند.

تشکیل ستاد مدیریت بحران تکلیفی است که مجلس شورای اسلامی برعهده شهردار تهران گذاشته است. این ستاد مربوط به یک نهاد خاص و مشخص نیست. مثلا نمی‌توانیم بگوییم متعلق به هلال‌احمر یا اورژانس یا شهرداری است. این ستاد یک شوراست و امروز نیز آن را با عنوان «شورای هماهنگی مدیریت بحران» می‌شناسند. این شورا در سطح کشوری زیر نظر سازمان مدیریت بحران کشور و در سطح استان زیر نظر استاندار و در سطح شهرستان زیر نظر فرماندار است اما قانون، شهر تهران را استثنا کرده و این ستاد در پایتخت با توجه به ویژگی‌ها و بافت شهر تهران زیرنظر شهردار تهران فعالیت می‌کند. این ستاد متشکل از حدود 80 سازمان دولتی و غیردولتی است. این 80 سازمان در قالب 14 کارگروه تخصصی فعالیت دارند.


  در این ستاد نهادهای دولتی و شهری کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند و تمام امور با هماهنگی شخص شهردار تهران انجام می‌شود؟

بله! مثلا مسؤولیت کارگروه درمان و تریاژ با وزارت بهداشت است و در این زمینه اورژانس تهران نماینده وزارت بهداشت محسوب می‌شود یا به طور مثال مسؤولیت کارگروه امداد و نجات و آموزش همگانی با جمعیت هلال‌احمر است و کارگروه اطفای حریق با مسؤولیت سازمان آتش‌نشانی تشکیل شده است. کارگروه شریان‌های حیاتی نیز با مسؤولیت وزارت نیرو است.


  بنابراین اگر بخواهیم بگوییم توانایی ستاد مدیریت بحران شهر تهران در مراحل چهارگانه پیشگیری، آمادگی، مقابله و بازتوانی چه میزان است باید فعالیت‌ها و آمادگی این 80 سازمان را در قالب کارگروه‌های چهارده‌گانه بررسی و ارزیابی کنیم تا مشخص شود چقدر برای حوادث تهران آمادگی دارند.

بله دقیقا! اتفاقات کوچکی که در سطح شهر رخ می‌دهد توسط نهادهایی که عضو ستاد مدیریت بحران هستند مدیریت می‌شود. به‌طور مثال سازمان آتش‌نشانی و اورژانس در زمینه حوادث کوچک به انجام مسؤولیت روزانه مشغول هستند. شهردار تهران مسؤول هماهنگی این دستگاه‌هاست و کارگروه‌ها موظف به حضور در جلسات ماهانه و دوره‌ای هستند و باید میزان آمادگی خود را برای مراحل مختلف مدیریت بحران رصد کرده و ارتقا دهند. توجه کنید که شهردار تهران فقط رئیس شورای هماهنگی مدیریت بحران شهر تهران است و مسؤولیت نهایی آن با شهردار یا شهرداری تهران نیست.


  به گفته شما دستگاه‌های دولتی نیز در کنار نهادهای شهری عضو ستاد مدیریت بحران شهر تهران هستند. آیا واقعا دستگاه‌های دولتی برای هماهنگ شدن با شخص شهردار تهران مشکلی ندارند؟ چون واقعیت این است که سیاست آنقدر در برخی مسائل اجتماعی و حیاتی کشور ما رخنه کرده که حتی سلامت و امنیت مردم نیز رنگ و بوی سیاسی گرفته است.

همه ما و همه این دستگاه‌های دولتی قانون را پذیرفته‌اند. بین شهرداری تهران و سیستم دولتی اختلافی وجود ندارد؛ ناهماهنگی هست اما اختلاف نیست.


  اما‌ ای‌کاش برعکس بود! یعنی اختلاف بود اما ناهماهنگی نبود چون مردم در مواقع بحران انتظار هماهنگی دارند.

 قانون مشخص کرده است که شهردار تهران رئیس این ستاد است و تمام ابلاغیه‌ها و مصوبات ستاد برای همه نهادهای دولتی و شهری لازم‌الاجراست. منظور ما از ناهماهنگی، تعریف نشدن سطوح مداخله است. یعنی مشخص نیست در چه حادثه‌ای، کدام نهادها و هر یک چه‌قدر وظیفه و مسؤولیت مداخله دارند.


  آیا از دولت خواسته‌اید با توجه به اهمیت امدادرسانی به مردم در مواقع ضرورت، برای این خلأ اساسی و مهم تدبیری بیندیشد؟

بارها از دولت و مجموعه وزارت کشور خواسته‌ایم که سطح مداخله را برای اعضای ستاد مدیریت بحران شهر تهران مشخص کند اما متاسفانه این اتفاق تا امروز نیفتاده. برخی حوادث شهر تهران می‌تواند جنبه ملی داشته باشد. مشخص نیست در چنین وضعیتی آیا دولت اجازه می‌دهد همین ستاد به مقابله و مداخله در بحران بپردازد یا نه؟ شاید دولت معتقد باشد این حوادث باید در سطح بالاتری مدیریت شود. یعنی ما نمی‌دانیم اگر یک حادثه با ابعاد ملی در تهران رخ دهد، آیا نهادهای دولتی عضو این ستاد باید از نظر رتبه و جایگاه ارتقا یابند و آیا در آن صورت باز هم تمام هماهنگی‌ها با شهرداری تهران خواهد بود؟ این موضوع هم مشخص نشده است. مجموعه دولت برای رفع این ابهامات اراده جدی ندارد.


  این اشکال را بر چه اساس متوجه دولت می‌دانید؟

دولت سال قبل لایحه مدیریت بحران را به مجلس ارائه کرد. مطابق اشتباهات فاحشی که در آن لایحه به چشم می‌آمد مشخص بود دولت درک درستی از مدیریت بحران ندارد. در آن لایحه گفته‌ بودند رئیس شورای هماهنگی مدیریت بحران شهر تهران، وزیر کشور است! یعنی شهردار تهران را حذف کرده‌اند و با این استدلال که تهران پایتخت است، این مسؤولیت را به وزیر کشور داده‌اند. خب! این یعنی چه؟ یعنی اگر یک حادثه کوچک مثل آتش‌سوزی در یک مجتمع تجاری در پایتخت رخ دهد، آیا مسؤولیت هماهنگی با وزیر کشور است؟ این در حالی است که مطابق قانون قبلی نیز وزیر کشور در مراحل مدیریت بحران دارای جایگاه خاص خود بود یعنی هرچند شهردار تهران در این سال‌ها رئیس این ستاد بود، از نظر رابطه طولی، وزیر کشور نیز دارای مسؤولیت‌هایی بوده است.


  می‌خواهید بگویید تصمیم دولت یا وزارت کشور در کار شهرداری تهران اخلال ایجاد می‌کند؟

یکی از اصلی‌ترین انتظارات ما از وزارت کشور این است که سطح مداخله در بحران‌های متفاوت را برای ما مشخص کند. مثلا بگویند در حوادثی با فلان سطح، ما مسؤولیت مداخله داریم اما اگر سطح حادثه بالاتر رفت فقط وظیفه پشتیبانی داریم و نباید مداخله کنیم. اگر این مساله و ابهام برای ما حل شود، بخش زیادی از کار مدیریت بحران در تهران دارای برنامه و نظم خواهد شد.
در تمام دنیا سطوح حادثه و بحران را به طور دقیق تعریف و مشخص می‌کنند. نخستین سطح حادثه در تمام دنیا سطح مردمی است؛ یعنی تمام تلاش آنها این است که مدیریت بحران «جامعه‌محور» شده و توسط خود مردم انجام شود. سطح بعدی به دست دولت‌های محلی یعنی شهرداری‌ها است و سطح آخر همان سطح ملی است. در کشورهای دیگر آنقدر تعاریف را به طور دقیق و روشن ارائه کرده‌اند که جای کوچک‌ترین شائبه یا ابهام باقی نمی‌ماند اما در کشور ما هنوز نتوانسته‌اند سطوح حادثه و سطوح مداخله را مشخص کنند!


  یعنی در شرایط کنونی اگر یک حادثه و بحران بزرگ مثل زلزله در تهران رخ دهد، شما نمی‌دانید سطح مداخله و ورودتان چقدر و چگونه است؟! حتما نهادهای دولتی هم نمی‌دانند! احتمالا در روز زلزله تاریخی شهر تهران شاهد یک ناهماهنگی تاسفبار و وحشتناک خواهیم بود.

نه! ببینید اصلا بحث زلزله تهران متفاوت است. این چیزهایی که من گفتم مربوط به مواردی غیر از زلزله بود. واقعیت این است که سطح زلزله تهران آنقدر بزرگ خواهد بود که از عهده ما خارج است. من هرچه در این مصاحبه تاکنون به شما گفتم ارتباطی با زلزله نداشت.


  باید این‌طور نتیجه بگیریم که در موارد غیر از زلزله، این همه ناهماهنگی و ابهام داریم؛ حالا چه برسد به زلزله‌ای بزرگ با قدرت بیش از 7 ریشتر! به نظرم ادامه بحث و پرداختن به موضوع زلزله، نتیجه‌ای غیر از تاسف و تاثر نخواهد داشت!

واقعیت این است که هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند مسؤولیت مدیریت یک زلزله بزرگ در تهران را برعهده می‌گیرد! ما که چنین جرأت و توانایی‌ای را نداریم! از همان روز اول هم گفتیم زلزله تهران در حد شهرداری تهران و در حد این ستاد نیست؛ حتی اگر تمام وزرا هم عضو ستاد مدیریت بحران شهر تهران شوند، باز هم کاری از این ستاد ساخته نیست!


  الان بگویید تکلیف مردم تهران برای زلزله چیست؟ یعنی آنها از چه نهادی باید انتظار امدادرسانی و مداخله داشته باشند؟

فقط در همین حد بدانید که زلزله تهران جزو یکی از مخاطرات بین‌المللی است که جامعه جهانی از آن با عنوان «فاجعه انسانی قرن» یاد می‌کند و پرونده زلزله تهران در سازمان ملل متحد مفتوح است! شهر تهران به عنوان ششمین شهر پرخطر دنیا از نظر زلزله شناخته می‌شود که می‌تواند یک فاجعه بزرگ انسانی را رقم بزند. حالا در این شرایط انتظار دارید ما ادعای مدیریت این فاجعه بزرگ و عظیم را داشته باشیم؟! اینطور نیست.


  عجیب است که آنسوی دنیا در سازمان ملل متحد برای زلزله‌ای که متعلق به ما است پرونده باز کرده‌اند و از آن با عنوان فاجعه قرن یاد می‌کنند اما خودمان همینجا نشسته‌ایم و منتظر رخ دادن همان فاجعه هستیم!

نه فقط زلزله بلکه ما به طور کلی چند بحران بزرگ را جدا کرده‌ایم و مسؤولیت مدیریت آنها با شهر تهران یا ستاد مدیریت بحران شهر تهران نیست بلکه نیازمند مداخله در سطوح بالاتر هستند. این چند حادثه بزرگ عبارتند از: «زلزله»، «سیل‌های مهیب»، «آتش‌‌سوزی‌های بسیار بزرگ» و «آتشفشان دماوند». حالا تصور کنید زلزله رخ می‌‌دهد، امکان شکستن سد و جاری شدن سیل‌های مهیب در زلزله وجود دارد، انفجار لوله‌های بزرگ گاز و بروز آتش‌سوزی‌های مهیب در همین زلزله نیز محتمل است و احتمالا باید منتظر تصادفات زیاد و شیوع بیماری‌های واگیر و خطرناک نیز باشیم. اینها اتفاقات ثانویه‌ای است که در کنار زلزله رخ خواهد داد.


  شما می‌گویید آتش‌سوزی‌های بزرگی هنگام زلزله تهران رخ می‌دهد. من می‌خواهم همین جمله شما را به میزان آمادگی سازمان آتش‌نشانی تهران وصل کنم. تا به حال ندیده‌ایم و نشنیده‌ایم مدیران و مسؤولان سازمان آتش‌نشانی درباره آتش‌سوزی‌های مهیب هنگام زلزله تهران صحبت کنند و به ما امید بدهند که دست‌کم درک و برداشت درستی از این حادثه بزرگ دارند. از 2 حالت خارج نیست؛ این سازمان یا برنامه‌ای برای زلزله دارد اما آن را ارائه نکرده است یا اصلا برنامه‌ای ندارد!

شما همان بحث قبلی من را به عنوان سوال مطرح می‌کنید! من به شما گفتم درباره زلزله اصلا از ما و از مجموعه شهرداری تهران انتظار نداشته باشید. این سوال شما درباره آتش‌سوزی‌های مهیب هم از عهده ما و سازمان آتش‌نشانی خارج است. وقتی آن زلزله مهیب رخ دهد، حتی اگر ما تمام ماشین‌‌آلات و دستگاه‌‌های سازمان آتش‌نشانی را به خدمت بگیریم، اینها جوابگوی نیاز یک یا چند کوچه و خیابان هم نخواهد بود!


  بله! درست می‌فرمایید اما من می‌خواهم از این سوالات به نتیجه‌ خاصی برسم. شما می‌گویید مساله زلزله اصلا ارتباطی به شهرداری  و این ستاد ندارد. می‌گویید نه‌تنها زلزله بلکه حوادث ثانویه آن مثل سیل و آتش‌سوزی هم از حد و سطح ستاد مدیریت بحران شهر تهران خارج است اما شما یک مقام مسؤول و دست‌اندرکار هستید. احتمالا شما باید بدانید در چنین شرایطی که امکانات شهر تهران جوابگوی یک زلزله بزرگ نیست، دولت چه برنامه و امکاناتی دارد. بالاخره به‌رغم تمام محدودیت‌های مالی، تجهیزاتی و قانونی اما انتظار این است که دست‌کم دولت به شما بگوید در صورت وقوع زلزله چه‌ اقداماتی از سوی نهادهای دولتی مثلا در زمینه مقابله با آتش‌سوزی‌های مهیب و بزرگ انجام خواهد شد.

متاسفانه سطح ملی عزم جدی و برنامه جامع برای ورود به بحث زلزله تهران ندارد. جواب سوال شما متاسفانه منفی است. ما پاسخ یا برنامه‌ای حتی به صورت شفاهی از دولت و مقامات دولتی دریافت نکرده‌ایم! یعنی برنامه جامع و شفافی که درباره زلزله تهران زیر نظر شخص رئیس‌جمهور و شورایعالی مدیریت بحران کشور تهیه و تدوین شده باشد، هنوز به دست ما نرسیده و ارائه نشده است. این شورا مطابق قانون مدیریت بحران مصوب سال 86 بالاترین مرجع برای مدیریت بحران است و شخص رئیس‌جمهور عالی‌ترین مقام این شورا محسوب می‌شود.


  یعنی گره کار از نظر قانونی باید به دست رئیس‌جمهور و شورایعالی مدیریت بحران کشور باز شود؟ می‌توان گفت از سال 86 یعنی 9 سال پیش تا امروز این کار در بالاترین نقطه گیر کرده است! درست است؟

ما خیلی تلاش کردیم جلسات شورایعالی مدیریت بحران کشور به ریاست رئیس‌جمهور تشکیل شود. به هر حال شخص رئیس‌جمهور بالاترین مقام این شوراست اما هنوز حتی یکبار جلسه این شورا به ریاست شخص رئیس‌جمهور تشکیل نشده است! حتی یکبار...!


  پذیرفتن این موضوع و هضم آن برای ما سخت است. مگر می‌شود در طول این سال‌ها، مقام عالی دولت حتی یکبار در جلسات مهم شورایعالی مدیریت بحران کشور حضور نیافته باشد؟

متاسفانه همین‌طور است؛ البته بعد از فشارهای رسانه‌ای و بعد از اتفاقات تلخی که در سیلاب‌های سال‌های اخیر در کشور رخ داد، برای نخستین بار شورایعالی مدیریت بحران کشور با حضور معاون اول رئیس‌جمهور تشکیل و در آن جلسه بود که اهمیت زلزله شهر تهران مطرح شد و تمام اعضا به این اهمیت اذعان داشتند.


  اشاره‌ای داشتید به سیلاب‌های سال‌های اخیر؛ قضاوت برخی رسانه‌ها و افکار عمومی این است که سیستم دولتی در مدیریت سیلاب‌ها ناموفق و ناتوان بود. جالب است که در همان سیلاب‌ها که تعدادی از مردم کشته شدند، فرماندار یکی از کلانشهرها گفته بود «ما صدای درخواست کمک مردم را از رودخانه می‌شنیدیم اما نمی‌توانستیم کمک کنیم!» دولتی‌ها اذعان کردند در آن حادثه 2 ساعت از بهترین زمان‌ها برای امدادرسانی را از دست دادند. به نظرم معنای فاجعه چیزی جز همین جمله این مقام دولتی نیست. شاید افرادی که دست‌اندرکار هستند، تخصص لازم را ندارند و «این‌کاره» نیستند!

نظر کارشناسی من درباره آن سیلاب‌ها این است: یک اشکال اساسی در روند پیشگیری، اطلاع‌رسانی و امدادرسانی وجود داشت. در کشور ما سیستم‌های هشدارهای سریع حادثه وجود ندارد. البته شاید برخی‌ افراد بگویند ما به همه پیامک ارسال کردیم! نه منظورم از سامانه هشدار سریع این نیست. این سامانه باید بتواند حوادث را بخوبی رصد کند، تحلیل و پایش کند و بر همان اساس هشدار بدهد و این هشدار را به دست مردم و مسؤولان برساند. ما چنین چیزی را نداریم؛ نه برای توفان، نه برای زلزله و نه برای سیل. تا زمانی که این سامانه نباشد نه مدیر بحران می‌داند چه زمانی حادثه رخ خواهد داد و نه مردم مطلع می‌شوند باید خود را از معرض خطر نجات دهند. حالا اصلا فرض کنید یک نفر پیدا شود و نیم ساعت قبل از وقوع توفان یا سیل در شهر کرج، درباره این حادثه به مدیران شهر اطلاع‌رسانی کند. سوال من این است: آیا سامانه‌ای هست که بتواند در این نیم‌ ساعت تمام مردم و رسانه‌ها را مطلع کند؟ منظورم این است که سامانه هشدار سریع، سامانه‌ای است که اصلا نیروی انسانی نباید در آن دخیل باشد و ما نباید منتظر اشخاص باشیم بلکه تمام مدیران، رسانه‌ها و مردم باید به طور اتوماتیک و سیستمی مطلع شوند و هشدار دریافت کنند. مثلا باید طوری باشد که برنامه زنده تلویزیون به‌طور اتوماتیک قطع شود و آژیر و پیام خطر برای مردم ارسال شود. البته این فقط یک مثال کوچک است.


  همین سوال قبل را نیز می‌خواهم به زلزله تهران ارتباط بدهم. وقتی برای مدیریت یک سیلاب که ابعاد آن در مقایسه با زلزله بزرگ تهران بسیار ناچیز است، تا این حد ناهماهنگی و بی‌برنامگی وجود داشت، چگونه می‌توانیم امید و انتظار داشته باشیم ابعاد گسترده زلزله تهران بخوبی از سوی سیستم دولتی یا فلان وزارتخانه‌ها مدیریت شود؟

من قبلا به شما گفتم مدیریت زلزله تهران در حد شهرداری تهران نیست؛ حالا می‌خواهم بگویم در حد وزارت کشور هم نیست. با این وضعیت کنونی حتی در حد ریاست‌جمهوری هم نیست!


  پس همه چیز در هاله‌ای از ابهام است. احتمالا دولت به امدادهای غیبی امید بسته است! باید به مردم حق بدهیم که با مشاهده این ناهماهنگی‌ها در بدنه دولت نگران باشند. به نظر می‌رسد باید منتظر وقوع زلزله باشیم تا حقایق تلخ آشکار شود و خسارت‌های غیرقابل جبران رخ دهد و پرونده ما در سازمان ملل متحد پس از وقوع فاجعه انسانی قرن بسته شود!

این نگرانی وجود دارد و ما همیشه گفته‌ایم.



تاریخ ارسال: شنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 05:51 ب.ظ | نویسنده: مهدی جابری | چاپ مطلب

چرخش ریمل به جای سانتریفیوژ


به قلم مهدی جابری/ چرخش ریمل به جای سانتریفیوژ، پن‌کیک در ازای کیک زرد، شیرپاک‌کن در برابر آب سنگین، ناخن مصنوعی به جای مشت‌های گره‌شده، خط‌چشم در برابر چشم‌انداز، برق ناخن در ازای دانش هسته‌ای و سفورای فرانسه به جای تاسیسات نطنز! 

غربی‌ها هرآنچه را بد می‌دانند، به بهانه دفاع از آزادی به بازار ایران می‌فرستند! لوازم آرایش از همین محصولات دولبه است که هم می‌تواند ایرانی‌ها را به بیماری ظاهربینی و خودنمایشی مبتلا کند و هم اینکه مقابله با آن می‌تواند فریاد بلند به اصطلاح آزادی‌خواهان را به دنبال داشته باشد.
17 میلیون ایرانی تقریبا 11 هزار میلیارد تومان در سال برای خرید محصولات آرایشی خارجی هزینه می‌کنند؛ محصولاتی که از فرانسه، آلمان، انگلیس، اسپانیا، ایتالیا، ترکیه و برخی کشورهای عربی از مجاری قانونی و غیرقانونی وارد کشورمان می‌شود تا افتخار و رتبه نخست را در خاورمیانه برای ایران به همراه داشته باشد و همچنین رتبه پنجم تا هفتم جهانی را نصیب ما کند! رتبه‌هایی که البته در پسابرجام ارتقا یافته تا کسب مقام نخست جهانی در مصرف لوازم آرایش برای ایرانی‌ها دور از دسترس نباشد!

این روزها که دولت ایران لابه‌لای سیاهه توافق به دنبال روزنه‌ای از امید می‌گردد، فرانسه در اندیشه صادرات رنگ مو به ایران است. دولت ما در دوسوی پرانتزهای متن توافق به گشایش اقتصادی می‌اندیشد اما آنها خط ابرو و نرم‌کننده مو به ما تحویل می‌دهند! تا جایی که خبرگزاری فرانسه (AFP) با چشم و ابروی دختران و زنان ایرانی جمله می‌سازد و این تیتر را برمی‌گزیند: «درخشش لوازم آرایش فرانسوی بر صورت زنان ایرانی بعد از توافق هسته‌ای»! همین کار را رویترز هم انجام می‌دهد و از استقبال چشمگیر ایرانی‌ها از محصولات سفورای فرانسه سخن می‌گوید! یک مجله آمریکایی (فورچون) نیز این‌طور به دستاوردهای برجام برای ایران اشاره می‌کند: «پس از توافق هسته‌ای و رفع تحریم‌ها، معروف‌ترین و بهترین محصولات آرایشی مرتبط با مو و صورت به ایران سرازیر شده است!»
تحلیل غربی‌ها و اذعان آنها به دستاوردهای مبتذل و ناچیز توافق هسته‌ای از جمله افزایش صادرات محصولات آرایشی به ایران، بار دیگر نشان می‌دهد «حنای برجام رنگ ندارد!» همچنین مشخص شد دولتی که با شعار برد- برد به دنبال اصلاح ابروی اقتصاد بود، اکنون باید در پی «جراحی چشم» باشد!

آرایش غلیظ و پرهزینه میلیون‌ها ایرانی، آن هم دقیقا در روزگاری که آمریکا و غربی‌ها بیش از پیش مشغول آرایش نظامی برای طراحی و راه‌اندازی جنگ نرم و سخت علیه ایران هستند، زنگ خطری برای جامعه و مدیران اجرایی ما است. این مساله ثابت می‌کند ما (به عنوان مردم) نیازمند دریافت آموزش‌های شهروندی هستیم؛ آموزش‌هایی که شیوه صحیح «دیده شدن» با ابزار آگاهی، علم و دانش را به ما بیاموزد و آن را جایگزین خودنمایی با محصولات آرایشی کشورهای غربی کند؛ همان محصولاتی که در اروپا خریدار ندارد اما در ایران بسیاری برای آن سر و دست می‌شکنند.
به راستی راز نهفته در صورت‌های ساده و بی‌آرایش مردم اروپا و صورت‌های رنگ‌شده ما در ایران چیست؟ چرا آرایش مجریان بی‌بی‌سی فارسی پررنگ و مشخص است اما در چهره مجریان بی‌بی‌سی جهانی نشان کمتری از تلاش برای خودنمایی به چشم می‌آید؟ پیام آنها برای مردم ایران چیست و عرصه مبارزه به کدام جبهه منتقل شده است؟

از نظر ایده‌پردازان غربی و طراحان جنگ نرم علیه ایران، لوازم آرایش فرصت و عرصه خوبی است برای به چالش کشیدن کشورمان با بهانه و ابزار «آزادی و حقوق‌بشر»؛ چراکه یکی از معانی اصلی حقوق‌بشر برای اروپایی‌ها، آزادی مردمان‌شان در رسیدن به مدارج علمی و ارتقای دانش و سطح شعور و آگاهی‌شان است اما (از نگاه مسموم و معنادار آنها) آزادی در ایران معنایی جز آرایش و خودنمایی و ظاهربینی ندارد! در حقیقت آنها تلاش می‌کنند با پررنگ کردن مباحث و جنجال‌های آرایشی در ایران، فضایی برای مقابله طبیعی نهادهای نظارتی و قانونی ایران با این ناهنجاری فراهم کنند و در مرحله بعد، مدعی برخورد حاکمیت با آزادی ایرانی‌ها شوند! حال اما طراحان چنین مصاف‌ها و آوردگاه‌هایی باید به این سوال پاسخ دهند: آیا کسب رتبه نخست در مصرف لوازم آرایشی را برای جوامع و کشورهای خود می‌پسندند؟ چگونه است که خودشان به رتبه‌های 40، 50، 60  و بالاتر اکتفا کرده‌اند؟! آیا آنها حاضرند قلم، دفتر، اندیشه، علم و دانش (هسته‌ای) خود را با مداد لب، مداد چشم، سایه، ضدآفتاب، رژگونه و فرمژه تاخت بزنند؟
حقیقت تلخ در جامعه امروز ما این است که سرانه 4-3 دقیقه‌ای مطالعه‌مان جایی برای افتخار و کسب رتبه جهانی باقی نگذاشته است اما سرانه مطالعه در همان کشورهایی که بیشترین محصولات آرایشی را به بازار ایران می‌فرستند بین 25 تا 55 دقیقه است! آنها کتاب‌های علمی می‌خوانند اما از ما انتظار دارند سرانه مطالعه‌مان در حد «خواندن جلد محصولات آرایشی» باشد!
امروز بیشترین و ضروری‌ترین نیاز ما فرهنگسازی و تلاش برای افزایش آگاهی و درک تمام اقشار جامعه است و از آنجا که اکثریت مردم ما از زمینه‌های ذاتی برای اصلاح رفتار و الگوی مصرف برخوردارند می‌توان با برشمردن اهداف نهفته در این جنگ نرم، آنها را از ابعاد پیچیده این ماجرا آگاه کرد.

از سوی دیگر اما «ریش و قیچی» برای کاستن از آمار واردات و مصرف محصولات آرایشی در دست دولت است؛ دولتی که البته برای به دست آوردن صفرهای اقتصادی در برجام و پسابرجام، از حوزه فرهنگ غافل شده است. آری! 27 دی‌ماه94 روز انتقال تجهیزات جنگی از جبهه اقتصاد به جبهه فرهنگ بود؛ به عبارت دیگر در روزهایی که دولتمردان ایران مشغول جشن، شادی و پایکوبی برای «هیچ» بودند، عرصه نبرد جابه‌جا شد و اگر ما هوشیار نباشیم، ضربه‌ای سخت خواهیم خورد، چراکه جبران خسارت‌های ناشی از شبیخون فرهنگی بسیار سخت و پیچیده‌تر است.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 04:53 ب.ظ | نویسنده: مهدی جابری | چاپ مطلب

اقتصاد مقاومتی با پُک انگلیسی!


به قلم مهدی  جابری در روزنامه وطن امروز: بریتیش اَمریکن توباکو؛ این یک نام انگلیسی – آمریکایی و یک شرکت دخانیات انگلیسی است که به گفته یک مقام دولتی، آمده است تا نخستین مصداق عینی اقتصاد مقاومتی، اقدام و عمل را در جمهوری اسلامی ایران متجلی کند!

کمپانی بریتیش اَمریکن توباکو که با نام اختصاری BAT در جهان شناخته می‌شود 114 سال قبل، با ادغام شرکت‌های «امپریال توباکو» انگلستان و «امریکن توباکو» آمریکا تشکیل شد و اکنون با افتتاح کارخانه خود در شهرک اشتهارد استان البرز بهترین سهم و جایگاه را در بازار بی‌تدبیر ایران به دست آورده است.
این کمپانی بیگانه اما با قدرت‌نمایی‌های خاص در بازار ایران و جلب موافقت‌ها و نظر مثبت برخی وزارتخانه‌های دولت زمینه‌های لازم را برای شکست شرکت دخانیات ایران با هزاران نیروی انسانی ایرانی فراهم کرده است.
اقتصاد مقاومتی که در بطن و درون خود بر مفاهیمی همچون حمایت از «تولید ملی، نیروی کار ایرانی و محدودیت استفاده از محصولات خارجی» تاکید دارد، در روزهای اخیر به سیگارهای انگلیسی گره زده می‌شود؛ تا جایی که یکی از استانداران در مراسم افتتاح کارخانه تولید سیگار انگلیسی در اشتهارد گفته است: «نخستین مصداق عینی اقتصاد مقاومتی، اقدام و عمل، در شهرک صنعتی اشتهارد متجلی‌ شد!»
آنچه در اظهارنظر یک سطری این استاندار پررنگ شده، دخانیات انگلیسی است و آنچه دود شده، اقتصاد مقاومتی است! اقتصادی که مظلومیت و ناشناس بودنش این روزها افکار عمومی، چشم‌های بیدار و ذهن‌های آگاه را آزار می‌دهد؛ اقتصادی که اگر با این تحلیل‌ها مبتلا به سرطان نشود، قطعا طعم سکته قلبی و مغزی را خواهد چشید!
چنین تفسیرهایی از شعار مهم و راهبرد حیاتی سال 95 نشان می‌دهد افراد کج فهم و مدیران کج رو در بالاترین و حساس‌ترین سطوح دولت رخنه کرده‌اند و قرار است شهرها و استان‌های کشور را با همین تفسیرها اداره کنند.


تعبیر «نخستین مصداق عینی اقتصاد مقاومتی در سال 95» برای افتتاح کارخانه تولید دخانیات با برند انگلیسی، در حالی است که شرکت دخانیات ایران با بیش از 7 هزار نیروی انسانی طعم ورشکستگی را می‌چشد و علت اصلی آن، حضور و فعالیت کمپانی‌های خارجی از جمله بریتیش امریکن توباکو است؛ شرکتی که در اتفاقی جالب با شعار «برد - برد» به سوی ایران آمده و رویکرد اصلی خود را در سایت رسمی‌اش «منفعت دوطرفه» معرفی کرده است!

این کمپانی انگلیسی در حالی وعده ایجاد اشتغال مستقیم برای 250 ایرانی را داده است که حضورش در ایران موجب ورشکستگی یک شرکت بزرگ ملی و تهدید امنیت شغلی هزاران ایرانی شده است.
اما علت اصلی رقابت خارجی‌ها برای ورود به بازار دخانیات ایران چیست؟ متاسفانه سالانه بیش از 60 میلیارد نخ سیگار در ایران دود می‌شود! بخش زیادی از این رقم از طریق قاچاق به کشور راه می‌یابد و شرکت‌های داخلی در تولید کمتر از 50 درصد آن نقش دارند. اکنون بریتیش امریکن توباکو عزم خود را جزم کرده است تا تولید سالانه‌اش برای ایران را به 8 تا 10 میلیارد نخ سیگار برساند و یک ششم این بازار را در اختیار بگیرد.
واقعیت این است که با روی کار آمدن دولت یازدهم، فضای بهتر و بیشتری برای مانور و قدرت‌نمایی خارجی‌ها در واردات سیگار و تولید آن برای ایران فراهم شده است! مطابق آمار گمرک، واردات سیگار و تنباکو با گذشت فقط یک‌سال از آغاز به کار دولت یازدهم 130 درصد افزایش یافت و نشان داد بیشترین کارکرد تدبیر و امید چه بوده است! همچنین ماجرای انحصار مجوز واردات سیگار مارلبرو که تقریبا 12 میلیارد نخ سیگار از بازار ایران (یعنی یک پنجم این بازار) را شامل می‌شد، از جمله اخباری بود که نشان از زمینه خاص فعالیت و استعداد عجیب دولت داشت!


این روزها اقتصاد ایران از بیماری کج‌فهمی مدیران اجرایی رنج می‌برد و ریه‌هایش از دود بی‌تدبیری پر شده است؛ دودی که به چشم مردم بویژه کارگران و اقشار کم درآمد می‌رود. گویا اقتصاد مقاومتی بیش از آنکه ضرورت مقاومت در برابر نقشه‌های شوم خارجی را احساس کند، نیازمند ایستادگی در برابر تصمیمات ناامیدکننده و برنامه‌ریزی‌های غلط مدیران اجرایی است.

اکنون بیم آن می‌رود که با تحلیل‌های سطحی از اقتصاد مقاومتی، این راهبرد و شعار مهم از مسیر اصلی خود خارج شده و به بیراهه کشیده شود؛ بیراهه‌ای که اشتغال، درآمد، تولید و سلامت ایرانی‌ها را به یک کمپانی  دخانیات در منطقه Globe House در قلب لندن متصل می‌کند و برای رسیدن به آن باید از London Bridge یا همان «پل لندن» گذشت!


****

بازنشر این یادداشت در:

*برترین ها

* خبرگزاری فارس

*خبرگزاری تسنیم

*خبرگزاری دانشجو

*دولت بهار



تاریخ ارسال: چهارشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 12:24 ب.ظ | نویسنده: مهدی جابری | چاپ مطلب

ناگهان سیف!



دروغِ داخلی، صداقت خارجی

ناگهان سیف!



به قلم مهدی جابری/ ولی الله سیف رئیس بانک مرکزی ایران در اعترافات اخیر خود که با زبانی غیر از "فارسی" منتشر شد، درباره دستاوردهای برجام  از توصیف "تقریبا هیچ" بهره گرفته است؛ این در حالی است که رسانه های منتقد دولت قبلا "هیچ" را به فارسی معنا کرده بودند!

اذعان سیف در مصاحبه با تلویزیون بلومبرگ بر این نکته که "برجام تا کنون تقریباً هیچ دستاورد اقتصادی برای تهران در بر نداشته است" نه تنها مهر تاییدی بر پیش بینی ها، انتقادها و تحلیل های دلسوزانه رسانه های منتقد داخلی است بلکه صحت "برد-برد" را از اساس زیر سوال می برد.
مقامات ارشد دولت یازدهم که در یکسال گذشته همواره رسانه های منتقد را به خاطر تحلیل های منصفانه و نقدهای خیرخواهانه به "بی سوادی" متهم می کردند و حتی از ابزار تهدید و هشدار بهره می گرفتند، این روزها به همان نتیجه ای دست یافتند که ماه ها قبل تیتر اصلی رسانه های منتقد بود: "هیچ!"
این مقامات ارشد اما امروز به نقطه ای رسیده اند که برای اعترافات دیرهنگام به اشتباهات خود، دست به دامان رسانه های خارجی می شوند تا واقعیت ها، حقیقت ها و "راست"های دولت راستگویان با "زبان های بیگانه" منتشر شود! چراکه اگر کشورهای خارجی برای تحلیل میزان رضایت ایران از برجام به ترجمه یادداشت ها، مصاحبه ها، نطق ها و گزارش های مقامات دولتی ایران و رسانه های حامی دولت بپردازند، در نهایت به این نتیجه می رسند که:
Everything is calm. I'm very happy! 


اما دولت یازدهم که تمام تخم مرغ های خود را در سبد "1+5" گذاشته است و نرخ تورم و آمار بیکاری را بر مبنای همین بعلاوه و فرمول نادرست و ناعادلانه می سنجد امروز برای کاهش قیمت ها، عبور از رکود، کاهش نرخ تورم و ایجاد اشتغال چاره ای جز اعتراف به واقعیت ها ندارد؛ آن هم اعتراف برای شبکه هایی که صدای او را به "انگلیسی" ترجمه و منتشر می کنند تا شاید مردم ایران متوجه واقعیت های تلخ نشوند!

So far, Iran has gotten “almost nothing” from the accord.


اکنون سوال این است که چرا آنچه مقامات ارشد دولت در تریبون های بیگانه بر زبان جاری می کنند، تفاوت فاحشی با اظهارات آنها در رسانه های داخلی دارد؟ چرا راستگویی و صداقت مدیران اجرایی کشورمان باید نصیب خارجی ها شود و سهم ما فقط پتکِ "دولت راستگویان" باشد؟ بیش از یک سال است که دولت یازدهم با طرح شعار "برد-برد" ادعا دارد که هم ایران و هم طرف خارجی در توافق هسته ای سود برده اند. همچنین بالاترین مقام اجرایی کشور به طور واضح از رسانه های منتقد می خواهد که علیه برجام و توافق هسته ای سخن نگویند و امید مردم را ناامید نکنند! اما ناگهان سیف، شمشیرِ زبان خود را از رو برای اروپا و آمریکا می کشد و قاطعانه و بی تعارف به آنها می گوید که سهم ایران از برجام تقریبا هیچ بوده است.


اعترافات سیف به عنوان مقامی که حکم انتصاب خود در این جایگاه را از رئیس جمهور دریافت کرده است، بار دیگر اثبات می کند که دولت یازدهم باید برای رسانه های منتقد و دلسوز داخلی احترام قائل باشد و اگر آنها زبان به گلایه و انتقاد گشودند بلافاصله با برچسب های تندرو، بی سواد و بی شناسنامه مواجه نشوند؛ چراکه ولی الله سیف امروز همان جملاتی را بر زبان آورده است که رسانه های منتقد پس از هربار انتشار این جملات با توپخانه تمسخر، تهدید، برچسب زنی، ایجاد محدودیت و کاهش یارانه مواجه شده اند!
البته مقامات ارشد دولت می دانند که اظهارات آنها در مجالس حزبی و محافل سیاسی داخلی، هیچ خریداری در کشورهای خارجی ندارد؛ چراکه اروپا و آمریکا به خوبی می دانند که چه راه های فراری در هر دو سوی پرانتزها و ویرگول های توافق برای خود باقی گذشته اند! آنها که دیروز با وضع خط و نشان های هسته ای، وعده گشایش اقتصادی را به دولت ایران می دادند امروز اما از این دولت می خواهند که با پذیرفتن محدودیت های موشکی، سلاح مبارزه یک ملت را زمین بگذارد و دست هایش را به نشانه تسلیم بالا بگیرد تا شاید چند دلار کفِ دست او بگذارند!


اما راه حل مقابله با زیاده خواهی های اروپا و آمریکا چیست؟ شاید بهتر این باشد که دولت یازدهم یکبار برای همیشه پاسخ طرف های خارجی خود را بدهد و برای این کار لازم است یک نقطه در انتهای جملات ناقص، اظهارات متضاد و ادبیات شکسته خود بگذارد و به ابتدای سطر بازگردد. منتقدان هنوز هم با روی گشاده از دولت پشیمان استقبال می کنند تا همه چیز را دوباره از "صفر" آغاز کند.

آری؛ تقریبا هیچ، تقریبا همان "هیچ" است؛ almost nothing means Nothing!

تاریخ ارسال: دوشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 11:42 ق.ظ | نویسنده: مهدی جابری | چاپ مطلب
( تعداد کل: 197 )
   1      2     3     4     5      ...      14   >>
صفحات