آدم‌های ساکت

Mahdi Jaberi's blog

در انتظار "گودو"





صبح بیست‌ونهم اردی‌بهشت؛ روز تولدم


.
محل تصویر: فروشگاه کتاب "افق"/ تهران
نام کتابِ پایین‌ترین نقطه‌ی ویترین: در انتظار گودو

در انتظار گودو:
یک نمایشنامه و از آثار ادبی مشهور جهان است که توسط ساموئل بکت نوشته شده است.

عصر،  جاده‌ای بیرون شهر با درخت بدون برگ. انسان‌های به‌ظاهر ولگرد و فقیر به نام‌های استراگون (گوگو) و ولادیمیر (دی‌دی) با فردی به نام گودو که نمی‌دانند کیست قرار ملاقات دارند، و چشم‌به‌راه وی نشسته‌اند. انتظار آن‌ها اما امیدی برای زیستن است.

استراگون (گوگو) شب گذشته را در سکوت و تاریکی یک گودال گذرانده است و افراد ناشناسی او را کتک زده‌اند. صحبت درباره کتک خوردن، آنها را به یاد خشونت مردم می‌اندازد و تأسف می‌خورند که چرا در سال ۱۹۰۰ آن‌گاه که هنوز زیبا بودند و آب و رنگی داشتند خودشان را از بالای برج ایفل به زیر نینداخته‌اند. گوگو از کفش‌های تنگش که پاهای او را به درد می‌آورند و دی‌دی از کلاهش که باعث خارش سرش می‌شود و همچنین بیماری مثانه، رنج می‌برند. آنها نمی‌توانند بروند و باید همان‌جا بمانند چون منتظر گودو هستند و محکوم‌اند که در این مکان بمانند، تا زمانی که گودو به قولش عمل کند. البته آنها نه هیچ اطمینانی به این قول و قرار دارند و نه اینکه مطمئن هستند که محل ملاقات آن‌ها در این مکان و در زیر همین درخت باشد.

راستی! آنها چه درخواستی از گودو خواهند داشت؟ از دعا و استغاثه و از توقعات بدون پاداش صحبت می‌کنند. بدون اینکه گودو هیچ تعهدی پذیرفته باشد؛ به عبارتی گودو اصلا به آنها تعهدی نداده است! ولی این دو امیدوارند به کمک او، شاید از همین امشب در رختخواب خشک و گرم و با شکمی سیر بخوابند. وقتی صدای فریادی که احتمالاً ورود گودو را باید اعلام کند، می‌شنوند به وحشت و استرس می‌افتند و به هم می‌چسبند. سپس دوباره چشم به راه می‌نشینند. گوگو گرسنه است و دی‌دی آخرین هویجش را که در جیب پنهان کرده، به او می‌دهد. بعد از این جز شلغم چیزی نخواهد بود.

ورود یک ارباب (پوزّو) با برده‌اش (لوکی) زندگی آنها را از یکنواختی درمی‌آورد. پوزّو از اینکه به‌وسیله این دو مرد فقیر ناشناس، شناخته نشده و او را به جای گودو، که او را هم نمی‌شناسد، گرفته‌اند و به خصوص از اینکه در روی زمین‌های او منتظر گودو هستند تعجب کرده است! لوکی ایستاده می‌ماند و از خستگی به خواب می‌رود. طناب گلویش را می‌فشارد، نفس‌نفس می‌زند و اعتراضی نمی‌کند.

پوزّو قبل از عزیمت، به لوکی دستور می‌دهد برقصد و سخنرانی کند. او ماشین‌وار با جملاتی پراکنده سخن می‌گوید. برای خاموش کردن او باید کلاه را از سرش بردارند. بعد از خروج پوزّو و برده‌اش، پسربچه‌ای وارد می‌شود و اعلام می‌کند: "آقای گودو امشب نمی‌آید ولی فردا حتماً خواهد آمد." و می‌رود. گوگو و دی‌دی آماده‌ی رفتن می‌شوند. یک لحظه هر دو به فکر می‌افتند خودشان را بر درخت حلق‌آویز کنند اما پشیمان می‌شوند. بی‌حرکت می‌مانند. ماه در انتهای صحنه بالا می‌آید.

فردای آن روز در همان ساعت و همان مکان، ولادیمیر (دی‌دی) تغییر منظره را به دوستش نشان می‌دهد: بر آن درخت در جاده‌ی بیرون شهر چند برگ روئیده است، استراگون هیچ‌چیز به خاطرش نمی‌آید. نه درخت، نه پوزّو، نه لوکی. فقط ضربه لگدی که دریافت کرده و استخوان مرغی را که به او داده بودند به یاد دارد.

استراگون به خواب می‌رود اما خوابش بیش از چند لحظه طول نمی‌کشد. ولادیمیر کلاه لوکی را روی صحنه می‌یابد، با آن بازی دست به دست کردن کلاه و به سر گذاشتن درمی‌آورند. بعد ادای پوزّو و لوکی را درمی‌آورند. پوزّو و لوکی وارد می‌شوند و روی زمین می‌افتند. یک لحظه استراگون (گوگو)، پوزّو را به جای گودو می‌گیرد و اعلام می‌کند: "این گودو است." و ولادیمیر (دی‌دی) می‌گوید: "به موقع رسید... بالاخره نجات یافتیم... " پوزّو کمک می‌طلبد. دی‌دی و گوگو بر سر مقدار پولی که برای کمک باید بگیرند، بحث می‌کنند. در این لحظه احساس می‌کنند که به‌عنوان نمایندگان کل بشریت چشم به راه گودو هستند، و در لحظه‌های انتظار، وقت خود را به هر صورتی که می‌توانند پر می‌کنند. پوزّو نابیناست و مفهوم زمان را از دست داده و لوکی گنگ است.

بعد از خروج پوزّو، استراگون می‌خوابد، همان پسربچه پرده اول وارد می‌شود. ولادیمیر سعی می‌کند درباره گودو اطلاعات بیشتری به دست آورد و می‌فهمد که گودو مردی است که ریش سفید دارد. پسربچه اعلام می‌کند که "گودو امشب نمی‌آید ولی حتماً فردا خواهد آمد". گوگو پیشنهاد می‌کند که برای همیشه دست از انتظار بردارند یا خودکشی کنند. به درخت نزدیک می‌شوند، استراگون طناب نازکی که به جای کمربند به کمرش بسته است را درمی‌آورد. طناب به قدر کافی محکم نیست. دو مرد تصمیم می‌گیرند بروند اما تکان نمی‌خورند. شب فرامی‌رسد، ماه در انتهای صحنه بالا می‌آید. (منبع: ویکی‌پدیا)

.
"در انتظار گودو" همچنین سال گذشته در سالن اصلی تئاتر شهر اجرا شد. این اجرا یک روز مانده به اردی‌بهشت پایان یافت.

.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 02:22 ب.ظ | نویسنده: مهدی جابری | چاپ مطلب