X
تبلیغات
رایتل

آدم‌های ساکت

Mahdi Jaberi's blog

صحنه‌ی آدم شدنِ یک زن


دیشب با چندتا از دوستانِ خوب قرار گذاشته بودیم که به تماشای نمایش "ستوانِ اینیشمور" برویم. محل اجرا تماشاخانه ایرانشهر بود. پیاده از چهارراه ولیعصر راه افتادم. نرسیده به پل کالج همانطور که غرق در افکارم بودم صدای جیغ شنیدم. زنی در تاریکی فریاد می‌زد "نه!" و بعد از آن صدای بلند یک مرد: "خفه شو!"


نگاهم را به حاشیه‌ی خیابان چرخاندم. مرد تقریبا 30 ساله در حالی که یک کودک دو ساله در بغل داشت، با دست دیگرش لباس زن جوان را گرفته بود و به دنبال خود می‌کشید و می‌گفت "امشب تا صبح، تو رو آدم می‌کنم! آدمت می‌کنم! من امشب تو رو آدم می‌کنم."


و این دیالوگ خیابانی با گریه زن تمام شد "تو رو خدا! تو رو خدا! نه..."


صحنه آخر این اتفاق، یک تاکسی بود که با اشاره مرد ایستاد و زن با ضربه‌های محکم شوهرش به سر و پیشانی او نشست توی تاکسی و بعد مرد سوار شد و آنها رفتند.


از آن لحظه تا الان، و تمام ساعت‌های دیشب به کودکی فکر می‌کردم که صحنه‌های خشونت‌آمیزِ آدم شدنِ مادرش را به تماشا نشسته و خواهد نشست. به زن جوانی فکر می‌کردم که به خاطر یک اشتباه در انتخاب، یا شاید به خاطر یک اجبار در انتخاب، حالا به این روز افتاده است و باید تا صبح آدم شود! به مرد جوانی فکر می‌کردم که چه‌قدر بی‌خود، چه‌قدر خودخواهانه، چه‌قدر ظالمانه لحظه‌های زندگی را به کام خود، کودکش، همسرش و شهروندان تلخ می‌کند.


توی ذهنم دنبال یک راهکار می‌گشتم. آنچه جامعه به من آموخته بود را زیر-و-رو کردم؛ امکاناتی که دولتِ محلی و مرکزی در اختیار یک شهروند گذاشته‌اند را مرور کردم. می‌خواستم بدانم همین الان، در این لحظه، دستِ آن زن به کجای قانون می‌تواند بند شود؟! به کدام ماده و تبصره؟ البته بند می‌شود اما مهم نتیجه‌ای است که زن بتواند بگیرد؛ حتی حق طلاق! مهم خیالِ آسوده‌ای است که قانون بتواند به آن زن بدهد؛ مهم احساس امنیتِ همیشگی است برای آن زن؛ که البته اگر این احساس وجود داشت، هیچ مردی جرات نمی‌کرد به این صراحت، به این شدت و با این حد از خشونت، زنش را آدم کند؛ آن هم شبانه و تا صبح! اصلا دستِ من به عنوان شهروندی که یک صحنه‌ی خشونت‌آمیز دیده‌ام به کجا بند است؟ از چه کسی می‌توانم شکایت کنم؟ به کجا می‌توانم شکایت کنم؟ چگونه می‌توانم از آن زن و کودکش دفاع کنم؟ مگر اینهمه شعار درباره زن و کودک نمی‌دهیم؟


به کارکرد این همه دوربین‌های ترافیکی و امنیتی در شهر فکر می‌کردم. اگر کسی یک سنگ بیندازد و حرف مشکوک بزند، بلافاصله پیگیری می‌شود -والبته این خیلی خوب است؛ این تامین‌کننده‌ی امنیت است- اما اگر یک نفر اینچنین در شهر حقیر شود و کسی به او اهانت کند، آب از آب تکان نمی‌خورد و دوربین‌های شهر، خودشان را به ندیدن می‌زنند.


من اگر جای این نهادهای مربوط و نامربوط ﴿!﴾ بودم، می‌رفتم دنبال این زوج جوان. از مرد می‌پرسیدم گرفتاری‌ات چیست؟ مشکلت تربیتی است یا ربطی به اقتصاد و اوضاع آشفته‌ی کشور دارد؟ اگر تربیتی است فلان کار را برایت می‌کنیم چون به‌هر حال، ما هم در این سال‌ها در تربیتِ تو نقش داشتیم؛ و اگر مشکلت به اوضاع کشور ربط دارد،‌پس ما مسئول هستیم و باید رفعش کنیم.


من اگر جای این نهادها بودم، به مرد می‌گفتم "همسر و فرزندت را به ما بسپار، برو یک چیزهایی را یاد بگیر و بعد بیا آنها را ببر."

من اگر جای این نهادها بودم، طلاق زن را از آن مرد می‌گرفتم و به او آزادی را هدیه می‌دادم و خبرش را مثل خبرهای هسته‌ای در بوق و کرنا می‌کردم تا درس عبرتی باشد برای دیگرانی که گویا تعدادشان در سرزمینِ من بسیار است!


*

چند وقت پیش هم مرد جوانی را دیدم که مقابل چشمِ شهروندان گوش همسرش را گرفته بود، می‌کشید و او را با نهایتِ حقارت و خشونت همراه خود می‌برد. یاد دوران مدرسه افتادم؛ در دهه‌ی شصت. همان روزها که معلم گوش ما را آنقدر می‌کشید و بالا می‌برد تا از سطح زمین فاصله می‌گرفتیم. رفتارهای خشن امروز نیز حاصل چند دهه ترویج و تبلیغ خشونت در جامعه است. توی این سال‌ها هرکسی که زورش می‌رسید، دیگری را به باد کتک و اهانت گرفت و حالا نتیجه‌اش این شده که ظرفیت و آستانه صبر و تحمل تعداد زیادی از مردم به زیر صفر رسیده است. آنها نه از ارزش و احترام زن چیزی می‌دانند و نه از حقوق شهروندی و ادب و شعور. نه می‌دانند چگونه راه را برای ورود فشارهای اجتماعی و اقتصادیِ این جامعه‌ی آشفته به زندگی شخصی‌شان ببندند و نه می‌دانند چگونه پس از این ورود، اوضاع را کنترل کنند. توی این سال‌ها اگر از پدر و مادر و مدرسه چیزی یاد گرفتیم که گرفتیم؛ وگرنه دولت‌های گذشته کار خاصی برای تعالی فرهنگ و شعور و درک ما نکردند و درباره‌ی زن نیز به جز یک سری حرف‌های بی‌اساس، مردسالارانه و منزوی‌کننده نه‌تنها چیز دیگری نگفتند بلکه..


*

- نمایش ستوانِ اینیشمور نیز هرچند برای بیشتر حاضران در سالن پر از صحنه‌‌های خنده‌آور بود اما من به سختی و به ندرت می‌خندیدم تا برای خودم ثابت شود که این تئاترِ "آبزورد"ی نیز هرچند نویسنده‌ای ایرلندی-بریتانیایی دارد و داستانش در ظاهر بی‌ارتباط با ماست و وقایع دهه‌های شصت و هفتاد میلادی در ایرلند را با ادبیاتی نمادین توصیف می‌کند اما به خوبی، خشونتِ پیدا و پنهان جامعه‌ی ما را نیز به تصویر می‌کشد؛ جامعه‌ای که بعضی آدم‌هایش اگر زورشان برسد، بی‌شک مثل همین نمایش، گوش دیگران را با چاقو می‌برند، چشمشان را درمی‌آورند و دست و پای آنها را قطع می‌کنند!


تاریخ ارسال: شنبه 10 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 05:42 ب.ظ | نویسنده: مهدی جابری | چاپ مطلب