X
تبلیغات
زولا

آدم‌های ساکت

Mahdi Jaberi's blog

خسته از این آدم‌های محترم




خیلی وقت‌ها تنها به کافه می‌روم. و این تنهایی هرچند برای خودم عادی است اما شاید برای عده‌ای که هیچ‌وقت سرشان به کار خودشان نیست غیرعادی باشد. توی کافه "گرامافون" نشسته بودم که متوجه دکور کنار میز شدم. تعدادی چمدان بود و یک Typewriter و تعدادی تصویر با مضمون "رفتن" و "خداحافظی" و "سفر". احساس کردم که واژه‌ها توی ذهنم به در و دیوار می‌خورند و می‌خواهند جاری شوند روز کاغذ. یک شعر ناقص توی ذهنم بود که دنبال ردیف و قافیه می‌گشت. قلم و کاغذ را گذاشتم روی میز و شروع به نوشتن کردم. اول، ردیف را نوشتم. "نمی‌شود برگشت". این عبارتی بود که بیش از هرچیز با مشاهده چمدان‌ها و تصویرهای کافه، ناخودآگاه دور سرم می‌چرخید و هوسِ "ردیف"شدن داشت.

یک نفر با قلم و کاغذ آمد و سفارش من را ثبت کرد: "موکا کافی" و رفت. تاخیر در آماده شدن سفارش من، فرصت خوبی بود تا چهارچوب و قالب شعر شکل بگیرد. دو بیت آماده شده بود که "موکا" آمد روی میز. چندتا عکس گرفتم و رفتم سراغ بقیه‌ی شعر.


دلم خواست که تعدادی عکس، از فاصله‌ی نزدیک به آن دکور ثبت کنم. از مسئول کافه اجازه گرفتم و نزدیک دکور شدم و دوربین را روشن کردم. تازه آن موقع بود که متوجه اطرافم شدم. صدای عده‌ای که دور یک میز نشسته بودند به گوش می‌رسید: "اینووو!!!...  به خدا خوش به حالش!!... ببیییین! چه خونسرد هم هست... خیییلیی باحاله این!!... چه حوصله‌ای د اره! خوش به حالش!!"


آنقدر پوست‌کلفت و به قول بعضی‌ها خونسرد هستم که با خنده و حرف دیگران تحت تاثیر قرار نگیرم. اینبار هم برایم مهم نبود. با خونسردی و با خیال راحت، چنددقیقه‌ای ایستادم و عکس گرفتم، نوشیدم و بعد رفتم پای صندوق حساب‌وکتابِ کافه. اما بعضی وقت‌ها از مردم خسته می‌شوم. از مردمی که فقط به خودشان فکر می‌کنند، از مردمی که صدهابار یک رفتار نادرست را تکرار می‌کنند و خسته هم نمی‌شوند و البته یاد هم نمی‌گیرند؛ خسته از عده‌ای شهروند که چشم‌هایشان را می‌بندند و دهانشان را باز می‌کنند؛ خسته از شهروندانی که نمی‌خواهند با همسایه‌شان و با کنار-دستی‌شان مهربان باشند، نمی‌خواهند لبخند بزنند، نمی‌خواهند احساسِ خوب و مثبت به دیگر شهروندان منتقل کنند.


گاهی خسته می‌شوم از مردمی که توی مترو یا اتوبوس، روی صندلی‌های مخصوص سالمندان و افراد کم‌توان می‌نشینند؛ مردمی که چشمشان را بر روی آنهمه علامت و نوشته می‌بندند "اولویت نشستن با سالمندان و افراد کم‌توان"

خسته می‌شوم از مردمی که بعد از سال‌ها، همچنان نمی‌دانند که "اجازه دهید ابتدا مسافران از قطار مترو پیاده شوند و سپس شما سوار شوید" این جمله صدهاهزار بار در سکوها و ایستگاه‌های مترو تکرار شده است اما عده‌ای که البته تعدادشان هم زیاد است، همچنان یاد نمی‌گیرند و حالت هجوم و حمله دارند! با خودم می‌گویم که بلندگوهای مترو و اماکن عمومی حق دارند که همچنان موضوعات بدیهی و روشن را برای مردم تکرار کنند. هرچند این کار خسته‌کننده‌ است، هم برای من و هم برای شما و هم برای گوینده‌ی این جملات اما گفتنش هنوز لازم است؛ شاید تا ده‌ها سال بعد هم لازم باشد.

خسته می‌شوم از مردمی که برای نشستن روی یک صندلی خالی، می‌دوند و آنقدر می‌دوند تا از سالمندان جلو بزنند و بتوانند بنشینند. خسته می‌شوم از مردمی که در شرایط سخت و حتی عادی، به جز فرزند خودشان، به جز همسر خودشان، به جز دوست‌دختر و دوست‌پسر خودشان، هیچ کس را نمی‌بینند و به فکر دیگران نیستند.


خسته می‌شوم از خنده‌های بی‌جا، از مسخره‌کردن‌های مدام؛ خنده‌ها و مسخره‌کردن‌هایی که شاید و شاید  تا روزها، تا هفته‌ها و تا سال‌ها در یک نفر تاثیر منفی بگذارد و او را از راه خودش دور کند.

خسته می‌شوم گاهی از آدم‌ها؛ از آدم‌هایی که خودخواهند و هرچه‌قدر هم می‌خواهی با رفتار و گفتارت در آنها تاثیر بگذاری تا مهربان‌تر و نوع‌دوست‌تر باشند اما جنس‌شان سخت‌تر و بی‌خیال‌تر و بی‌تفاوت‌تر از اینهاست که امیدی به بهبود باشد.

من از آدم‌هایی که به‌عمد و از روی لج‌بازی، نمی‌خواهند یاد بگیرند و بیاموزند خسته‌ام. از آدم‌هایی که اینهمه می‌شنوند و می‌بینند و می‌خوانند که "شهروند گرامی! همواره و همه‌جا از سمت راست خود حرکت کنید" اما همچنان از سمت چپ خود راه می‌روند خسته‌ام؛ در پیاده‌رو، در خیابان، در کوچه، در اماکن عمومی. من از آدم‌‌هایی که به‌عمد برای نظم شهر، برای انضباط شهر، برای آرامش شهر، برای زیبایی شهرو برای شهروندان ارزشی قائل نیستند، خسته‌ام.


معمولا حواسم به جایی و کسی نیست، سرم به کار خودم هست، سعی می‌کنم همه‌ی اینها را نادیده و ناشنیده بگیرم اما گاهی، و تنها "گاهی" از تمام اینها و این جور آدم‌ها خسته می‌شوم؛ با این حال برای همه‌ی این انسان‌ها احترام قائل هستم و حتی در لحظه‌هایی که فقط خودشان را می‌بینند هر کاری که بتوانم و از عهده‌ام ساخته باشد برایشان انجام می‌دهم. این وظیفه‌ی شهروندیِ من است.



تاریخ ارسال: جمعه 23 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 12:46 ب.ظ | نویسنده: مهدی جابری | چاپ مطلب