X
تبلیغات
رایتل

آدم‌های ساکت

Mahdi Jaberi's blog

لطفا زنده باشید


وقت های زیادی توی زندگی روزمره هر انسان وجود داره که معمولا به بطالت می گذره. حتی اگر در ظاهر به بطالت نگذره، صرف اموری میشه که ضرورتی در زندگی شخصی و اجتماعی ما نداره.

اگر واقع بینانه، بدون تعارف و بی تعصب به بررسی و مرور لحظه های زندگی خودمون در طول روز بپردازیم یقینا به این نتیجه می رسیم که چند ساعت از وقت ما صرف "هیچ" میشه و اگر اراده و درک درست داشته باشیم می تونیم لحظه هامون رو "زنده" کنیم و طعم "زنده-گی" به معنای واقعی رو بچشیم. احساس خوبی به انسان دست میده، اون زمان که نبض و جریانِ بودن رو در وجودش، در ثانیه ها و دقیقه هاش، و در مسیر زندگیش حس می کنه.


7 سال در روزنامه ایران کار کردم و هرچند از نظر حرفه ای خیلی پیشرفت داشتم و خیلی چیزها یاد گرفتم اما به مرور به این نتیجه رسیدم که دیگه چیز تازه ای برای یاد گرفتن توی این روزنامه نیست. 7 سال اونجا کار کردم؛ 5 سالش رو خبرنگار و 2 سالش رو دبیر گروه و خبرنگار بودم. هیچ اتفاقی توی حوزه رسانه ای نبود که من تجربه ش نکرده باشم. تشویق شده بودم، تنبیه شده بودم، کتک خورده بودم، فحش و ناسزا شنیده بودم، تهدید به مرگ شده بودم، پشت پرده ها رو دیده بودم. حتی گاهی بی اخلاقی هم کرده بودم و در موارد اندکی بدون انجام تحقیقات لازم، ناخواسته دروغ نوشته بودم و حتی یکبار آگاهانه اقدام به جعل یک سند مهم کرده بودم.


احساس میکردم تجربه هایی که لازم بود رو کسب کردم و مابقی راه رو باید طور دیگه ای طی کنم. اگر بیشتر اونجا میموندم به خاطر سکون، تبدیل به مرداب میشدم. روزنامه ایران فقط باید تجربه موقت خوبی برای من می بود، و البته بود. من خواسته ها و نیازهای دیگه ای داشتم که توی اون روزنامه نمیتونستم بهش برسم.


یکروز استعفا نوشتم و برای همیشه دفتر اون روزنامه بزرگ رو ترک کردم.  البته چندماه هم بیکار بودم اما مسیر زندگی من تغییر کرد. من به جای استفاده از سرویس ایاب و ذهاب کارکنان مجبور به تردد با مترو بودم و به جای خوابیدن در مینی بوس روزنامه باید مدام از این قطار به اون قطار میرسیدم. به جای نشستن باید در واگن های شلوغ مترو می ایستادم. من یاد گرفتم که به جای 3 تا 4 ساعت معطلی و بی هدفی در مسیر تهران-کرج و بالعکس، باید هدفمند  باشم. البته آگاه بودم که به جز مترو، زمان مناسب دیگه ای برای مطالعه و یادگیری ندارم. میدونستم که توی خونه باید فرصتم رو در اختیار دخترانم زهرا، سوفیا و سونیا قرار بدم. میدونستم که در طول روز به جز کار و کار و کار، فرصتی برای یادگیری نیست. میدونستم که در زندگی اجتماعی، تنها راه من برای رسیدن به احساس زیبای "زنده-گی"، این هست که وقتهای مرده خودم رو زنده کنم.


با  زبان فرانسه شروع کردم. بعضی کتابها و فایلهای صوتی فرانسه رو همیشه همراه داشتم و در حالت ایستاده یا نشسته در واگن های شلوغ مترو، شیوه های خاصی رو برای یادگیری در پیش گرفتم. با زنده کردن 1 ساعت از وقتهای مرده، صبح های خودم رو در مترو به یادگیری زبان فرانسه اختصاص دادم و در میان صداهای "دوپس-دوپس" که توی گوش دیگران بود و در میان بلوتوث های روشن و نگاه های بی هدف، راه خودم رو طور دیگه ای انتخاب کردم. من و هزاران نفر دیگه از شهروندان، در یک قطار بودیم، در یک ایستگاه پیاده میشدیم و در یک سکو به انتظار رسیدن قطار بعدی بودیم، اما من با اطمینان بیشتری قدم برمیداشتم، انتظارم در سکو با معنا بود و با انگیزه مشخصی از قطار پیاده میشدم. اصلا متوجه گذشت زمان نمیشدم و حتی اگر قطارها به خاطر نقص فنی حرکت نمیکردند، من احساس جاری بودن داشتم و از توقف قطار به نفع خودم بهره میگرفتم.



یک سال از خروج من از روزنامه ایران گذشته بود. تجربه موفق من در مترو برای یادگیری نسبی زبان فرانسه، وسوسه دیگری در من ایجاد کرد. همیشه تصور میکردم که برای ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد باید به سراغ گزینه های راحت و در دسترس برم اما تصمیم گرفتم که مسیر سخت تری رو انتخاب کنم. رشته خودم رو مشخص کردم و بعد به این نتیجه رسیدم که به جز "دانشگاه تهران"، دانشگاه سوره و پیام نور هیچ دانشگاه دیگه ای این رشته رو ارائه نمیکنه. منابع کنکور ارشد رو تهیه کردم و در کنار زبان فرانسه، بخشی از اوقات حضورم در مترو به مطالعه برای کنکور اختصاص یافت. اون زمان بود که فهمیدم مطالعه به قصد یادگیری در فضاهایی مثل مترو بسیار بسیار سخت هست. سر و صدای دستفروشهای محترم و زحمتکش، صحبتهای بلند مردم با تلفن همراه، تیک های عصبی بعضی از شهروندان (مثلا ضربه زدن های متوالی به شیشه ها و صندلی های مترو)، ازدحام بیش از حد در واگن های مترو و... موجب میشه که شما به سختی بتونید درس بخونید و چیزی یاد بگیرید.

من فرصت و چاره دیگه برای مطالعه و یادگیری نداشتم. بنابراین حتی وقتی که آرنج دیگران در واگن های شلوغ مترو توی حلق من بود چندتا فلش کارت برای مطالعه داشتم. پله برقی های طولانی  زیرگذر و متروی چهارراه ولیعصر هم گزینه خوبی بود و من برای استفاده از اونها برنامه داشتم و حتما باید چند صفحه در اون فرصت مطالعه میکردم. من "بالا رفتن" رو با تمام وجود احساس میکردم و فرصتِ "پله برقی ها" به من کمک کرد که به هدف خودم برسم و به خانواده بزرگ دانشگاه تهران ملحق بشم.


برای امتحانات پایان ترم دانشگاه تهران هم "مترو" بهترین گزینه بود و در شرایطی که نمره های بسیاری از دانشجوهای دانشگاه بین 14 تا 17 متغیر بود، من با معدل 17:30 ترم اول رو پشت سر گذاشتم.


ترجیح دادم که توی مترو به جای زل زدن به دیگران، نگاهم رو روی کتاب بندازم و به جای حواس پرتی های مردانه، حواسم رو برای یاد گرفتن یک نکته جدید جمع کنم. دغدغه من رسیدن یا نرسیدن به این قطار و آن قطار نبود. مهم رسیدن به مقصد بود، حالا چند دقیقه دیرتر یا زودتر! حالا چند دقیقه هم کسر کار در فیش حقوقی درج بشه! اهمیتی داره؟ حقوقت هزار تومان کمتر بشه؛ مهمه؟! من حتی به جای استفاده از قطارهای سریع السیر (تندرو) که زودتر به مقصد می رسیدند و مردم برای رسیدن به اونها سر و دست می شکستند، قطارهای عادی رو انتخاب می کردم تا زمان بیشتری رو در مترو باشم و فرصت بیشتری برای خوندن کتاب های کنکور در اختیارم باشه. دغدغه من توی واگن های شلوغ و در اوج خستگی ذهن و جسمم، اصلا نشستن یا ایستادن در مترو نبود. برای نشستن روی صندلی یا پیدا کردن صندلی خالی تلاش نکردم و در عوض، دغدغه من این بود که چطور و چگونه سر پا بایستم تا بتونم خوب به کتاب یا فلش کارتها نگاه کنم. من برای ایستادن روی پای خودم در این مسیر طولانی و پرفراز و نشیب نیازی به تکیه گاه نداشتم و ندارم. دستم فقط به کیف و کتاب بود و هست. میله ها و صندلی ها و پنجره ها و دوپس-دوپس ها باشد برای دیگران!


لحظه ها و وقت های مرده خودتون رو زنده کنید. توجیهات بی اساس رو کنار بگذارید. من هم زمانی برای خودم توجیه داشتم و دلیل تراشی میکردم تا غیرضروری ها رو ضرورت بدونم و از ضرورتها فرار کنم. دغدغه های بی ارزشی داشتم که ماه ها وقت من رو تلف کرد.اشتباهاتی داشتم که هرچند دیر، اما بالاخره اونها رو پذیرفتم. مدتهای زیادی در حال فرار از واقعیت ها بودم و در حالی شرایط خودم رو باشرایط  دیگران مقایسه میکردم که هیچ نقطه ربط منطقی در این قیاس وجود نداشت.



من در مترو، یک زبان جدید یاد گرفتم، من از فرصت مترو و پله برقی های طولانی مترو برای قبولی در دانشگاه تهران بهره گرفتم، من در مترو به معدل 17:30 در ترم اول کارشناسی ارشد رسیدم، من امروز در مترو به راهکارهای رسانه ای برای اصلاح رفتار اجتماعی و فرهنگ عمومی مردم می اندیشم.


هر فردی به اندازه مشخصی توی زندگیش و در اوقات روزمره خودش دارای فرصت هست. یکی کمتر و یکی بیشتر. پس شرایط خودم رو پذیرفتم، با وضعیت موجود کنار اومدم، و فرصت های خودم رو کشف کردم. به مانع ها برخورد کردم اما از حرکت نایستادم، با لحظه های سخت  کنار اومدم و آشتی کردم، و حالا که به گذشته نگاه میکنم، احساس میکنم که با تمام سختی ها و مانع ها و رنج ها دوست هستم و همچنان اونها رو به سوی خودم دعوت میکنم!


تاریخ ارسال: یکشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1394 ساعت 01:20 ب.ظ | نویسنده: مهدی جابری | چاپ مطلب