کتابنامه

کتابنامه

روزنوشت‌های یک معلمِ روزنامه نگار
کتابنامه

کتابنامه

روزنوشت‌های یک معلمِ روزنامه نگار

کتاب «مردی که زنش را با کلاه اشتباه گرفت»؛ به احترام انسان‌ها

این روزها کتاب 370 صفحه‌ای را می‌خوانم و امشب مشغول مطالعه آخرین بخش‌های آن هستم؛ کتابی با عنوان «مردی که زنش را با کلاه اشتباه گرفت» نوشته اولیور سَکس. مطالعه این کتاب را مدتی قبل به توصیه یک آقای دکتر (دوستی که در کافه با او آشنا شده‌ام)، شروع کردم.

یکی از نکات جالب و کاملا شخصی درباره این کتاب برای من به عنوان معلم دانش‌آموزان استثنایی (طیف توان‌یاب ذهنی) این است که بینش تازه‌ای درباره توان‌یابان ذهنی و جسمی به من می‌دهد. چون این کتاب شامل داستان‌های واقعی و بالینی است که قهرمان‌های این داستان‌ها به بیماری‌های گوناگون مغز دچار هستند.

یکی از مهمترین برداشت‌های من از این کتاب این هست که «انسان‌ها در همه حال و در هر شرایط جسمانی و ذهنی و روحی محترم هستند.» هرچند معمولا برای انسان‌ها با هر اندیشه و با هر شرایطی احترام قائل هستم اما این کتاب به ما بیش از پیش یادآوری می‌کند که هیچ چیز در جهان بالاتر از انسان و انسانیت نیست.

این کتاب با نثری شاعرانه و انسان‌گرایانه و البته بدون هیچ تلاش کاذب برای گره افکنی یا داستان‌سازی، روایت‌هایی واقعی و معمولا عجیب از قهرمان هر داستان را با ادبیاتی دلنشین بیان می‌کند که می‌تواند برای اکثر علاقمندان به آثار داستانی نیز جذاب باشد.

ساندی تایمز The Sunday Times درباره این کتاب نوشته است: «به اندازه جذاب‌ترین کتاب‌های داستانی برای خوانندگانش محبوب است.»

روزنامه پانچ Punch هم درباره کتاب معتقد است: «پر از شگفتی است. خواننده را شگفت‌زده می‌کند و باعث می‌شود این مردمِ محزون را درک کنیم و مهمتر از همه اینکه محترمشان بداریم.»

کتابی که من خوانده‌ام با این مشخصات است: نشر قطره، ترجمه سما قرایی، چاپ هفتم، 1403

**معرفی کتاب مردی که زنش را با کلاه اشتباه گرفت

«مردی که زنش را با کلاه اشتباه گرفت» (The Man Who Mistook His Wife for a Hat) اثر عصب‌شناس و نویسنده‌ی بریتانیایی ـ آمریکایی «اولیور سَکس» (Oliver Sacks) است؛ کتابی ماندگار که در مرز میان علم عصب‌شناسی و ادبیات انسانی حرکت می‌کند. این اثر نخستین‌بار در سال ۱۹۸۵ منتشر شد و خیلی زود به یکی از معروف‌ترین کتاب‌های عمومی در حوزه‌ی مغز و ذهن تبدیل شد.
کتاب شامل مجموعه‌ای از ۲۴ داستان واقعی از بیماران سَکس است که هرکدام با نوعی اختلال عصبی نادر یا پیچیده دست‌وپنجه نرم می‌کنند. سَکس هر یک از این پرونده‌های پزشکی را نه صرفاً به چشم «بیماری»، بلکه به‌عنوان «روایتی انسانی از هویت، ادراک و آگاهی» بررسی می‌کند.

کتاب در چهار بخش تنظیم شده:
1. زیاده‌ادراکی‌ها (Losses) – کسانی که قدرتی در ادراک یا شناخت خود را از دست داده‌اند.
2. افزوده‌ها (Excesses) – بیمارانی که مغزشان فعالیتی بیش از حد طبیعی دارد (مثلاً توهمات).
3. انتقال‌ها (Transports) – تجربه‌های عجیب ذهنی یا تغییر واقعیت در اثر بیماری.
4. دنیای ساده‌لوحان (The World of the Simple) – بیماران با نارسایی‌های ذهنی که با نوعی خلوص و ساده‌دلی زیست می‌کنند.

درون‌مایه و سبک
سَکس با نثری شاعرانه و انسان‌گرایانه، نشان می‌دهد که هر بیماری عصبی فقط از کار افتادن بخشی از مغز نیست، بلکه «نوعی دگرگونی در تجربه‌ی هستی» است. او با ترکیب علم، فلسفه و روایت شخصی، خواننده را به درک عمیق‌تری از ذهن انسان می‌رساند.

نمونه‌ی معروف عنوان کتاب، «مردی است که در اثر آسیب مغزی، توانایی تشخیص چهره‌ها را از دست داده بود» و به اشتباه تصور کرد همسرش کلاه اوست؛ استعاره‌ای از مرز باریک میان ادراک و واقعیت.

اهمیت و تأثیر
این کتاب نه‌تنها برای دانش‌پژوهان عصب‌شناسی، بلکه برای همه‌ی علاقه‌مندان به «فلسفه ذهن، روان‌شناسی، پزشکی و ادبیات زندگی» الهام‌بخش است. سَکس در آثارش نوعی پزشکیِ انسانی (humanistic neurology) را بنا می‌گذارد که به کرامت، فردیت و روایت زندگی بیماران بها می‌دهد.


** خلاصه‌ای روشن و تفکیک‌شده از چهار بخش اصلی کتاب

بخش اول: «زیان‌ها» (Losses)
در این بخش سَکس به بیمارانی می‌پردازد که بخش‌هایی از توانایی شناختی یا ادراکی خود را «از دست داده‌اند».
- مشهورترین داستان این بخش، همان عنوان کتاب است: «مردی که زنش را با کلاه اشتباه گرفت»؛ مردی مبتلا به «آگنوزیای بینایی» (عدم توانایی تشخیص اشیاء و چهره‌ها).
- در داستانی دیگر، بیماری دچار «فراموشی مطلق» است؛ ذهن او در لحظه‌ی «اکنون» منجمد می‌ماند و هیچ خاطره تازه‌ای در ذهنش ذخیره نمی‌شود.
- برخی دیگر، زبان یا درک فضایی خود را از دست داده‌اند.

*درون‌مایه: از دست دادن یک عملکرد مغزی، لزوماً به معنای از بین رفتن شخصیت فرد نیست؛ بلکه «ذهن راهی تازه برای معنا دادن به جهان پیدا می‌کند».

بخش دوم: «افزوده‌ها» (Excesses)
در این فصل، داستان بیماران مبتلا به «بیش‌فعالی ذهنی و ادراکی» روایت می‌شود؛ یعنی مغز، چیزی «اضافه» تولید می‌کند.
- از جمله: بیماری مبتلا به «تیک‌های حرکتی و گفتاری (سندروم توره)» که گویی بدنش بی‌وقفه می‌خواهد خودش را بیان کند.
- یا فردی که پس از بیماری تب زرد، دچار «حس شدید موسیقایی و الهام هنری ناگهانی» می‌شود.

* درون‌مایه: آنچه علم بیماری می‌نامد، گاهی برای ذهن فرد تبدیل به «منبع خلاقیت و بینش تازه» می‌شود. مرز میان نبوغ و اختلال، گاهی نازک است.

بخش سوم: «انتقال‌ها» (Transports)
اینجا سَکس به دگرگونی‌های ذهنی و تجربه‌های فوق‌واقعی می‌پردازد؛ حالاتی که بیمار از واقعیت معمول «منتقل» می‌شود.
- مثلاً بیماری که در اثر آسیب مغزی، بارها در ذهن خود «به دوران کودکی یا سرزمین مادری‌اش بازمی‌گردد» و زندگی گذشته را عمیقاً تجربه می‌کند.
- یا زنی که جهان را به شکلی موسیقایی و پرشور درک می‌کند، گویی هر حرکت و صدا تبدیل به نغمه می‌شود.

* درون‌مایه: ذهن بیمار در این حالت‌ها میان مرز واقعیت و رؤیا حرکت می‌کند؛ اما همین تجربه‌ها نشان می‌دهد که «شناخت انسان همواره روایی و تفسیری است، نه صرفاً واقعی و عینی».

بخش چهارم: «دنیای ساده‌لوحان» (The World of the Simple)
آخرین بخش کتاب روایتگر بیماران دارای «نارسایی ذهنی یا محدودیت‌های شناختی مادرزادی» است، اما با نگاهی سراسر همدلانه.
- سَکس از بیمارانی می‌گوید که با وجود سادگی ذهن، در موسیقی یا نقاشی استعداد عجیبی دارند.
- یکی از داستان‌های معروف این بخش درباره‌ی دو برادر مبتلا به اوتیسم است که قادرند با سرعت حیرت‌انگیزی اعداد اول را تشخیص دهند؛ دنیایی ساده ولی درخشان.

*درون‌مایه: در نگاه سَکس، حتی در ذهن‌هایی که ما «ناقص» می‌دانیم، «جنبه‌ای از خرد، زیبایی و هماهنگی وجود دارد». بیماری بخشی از انسان است، نه همه‌ی او.

اثری میان علم و ادبیات، میان مغز و روح

کتاب «مردی که زنش را با کلاه اشتباه گرفت» اثری است میان علم و ادبیات، میان مغز و روح.
اولیور سَکس نشان می‌دهد که پشت هر نمود عصبی یا روانی، «یک انسان واقعی با داستانی یگانه» قرار دارد؛ انسانی که حتی در بیمارگونه‌ترین حالت نیز در پی معنا، ارتباط و هویت خویش است.

.


نقطه سر خط

کلی راه می‌روی؛ نه چند ساعت و چند روز و هفته؛ بلکه ماه‌ها و سال‌ها می‌روی و می‌دوی. بعد از آنهمه و اینهمه، ناگهان تصمیم می‌گیری و یا مجبور می‌شوی که به اول مسیر و یا حتی کمی قبل از ابتدای آن مسیر، برگردی. چرا قبل‌تر؟ چون مطمئن باشی که دیگر قدم‌هایت را جای همان قدم‌های قبلی نخواهی گذاشت و البته اگر قصد اصلاحات اندک نسبت به گذشته داشته باشی، قدم‌هایت را کمی با فاصله نسبت به گام‌های پیشین برمی‌داری.

تصمیم به بازگشت جزئی یا کلی، می‌تواند درباره هر موضوع و زمینه‌ای باشد؛ زندگی شخصی، زندگی اجتماعی و شغلی، موضوعات اقتصادی و حتی مسائل سیاسی.

این بازگشت لزوما به معنای شکست در مسیر قبلی نیست. شاید تجربه‌های پیشین به ما کمک کند که مسیر جدید را سریع‌تر و ایمن‌تر برویم؛ حتی اگر نسبت به آن روزها و آن سال‌ها، ظاهرا پیر شده باشیم.

یادم می‌آید حوالی سال 1386 وقتی تازه وبلاگ‌نویسی را آغاز کرده بودم، با یک وبلاگ‌نویس آشنا شدم که نام وبلاگش «نقطه سر خط» بود.آن زمان و آن سال با خودم گفتم چه اسم کلیشه‌ای و عجیبی! با خودم فکر می‌کردم که اگر به من کلی پاداش و امتیاز بدهند حاضر نیستم چنین اسمی را برای وبلاگ یا حتی برای یکی از نوشته‌های وبلاگم انتخاب کنم.

امروز با گذشت حدود 20 سال از آن زمان، خودم تصمیم گرفتم به اول خط بازگردم و همان اسم و عنوان کلیشه‌ای را بالای این پست بنویسم.

بله؛ آدم‌ها گاهی مجبور به بازگشت هستند. گاهی هرچه بوده است خراب می‌شود؛ یا دیگران خراب می‌کنند یا خودمان. لزوما تقصیر دیگران یا تقصیر خودمان هم نیست. چون اگر دنبال مقصر باشیم، باز هم مسیر را با تفکرات و برداشت‌های یکجانبه و یکطرفه خودمان، اشتباه خواهیم رفت و قطعا بعد از ماه‌ها و سال‌ها باید دوباره برگردیم و از نو شروع کنیم.

من ماه‌ها و سال‌ها در مسیرهای شخصی و اجتماعی به پیش رفتم. در برخی زمینه‌ها اصرار به ادامه راه داشتم. چون با خودم می‌گفتم شاید این نقطه مناسبی برای بازگشت نباشد، شاید باید همچنان صبر کنم، شاید برداشت من از شرایط اشتباه است، شاید قرار است اتفاق بهتری بیفتد، شاید اینها موقت است و اوضاع روبه‌راه می‌شود، شاید بازگشت من باعث ناراحتی دیگران شود و ده‌ها شاید و حدس و گمان دیگر.

اما این روزها تقریبا اکثر آن فکرها و گمان‌ها برایم رنگ باخته و ترجیح می‌دهم بنای آنها را نیز از نو بسازم و بنیان‌شان را از ابتدا بگذارم.

این روزها نه‌تنها «نوشتن» بلکه امور شخصی و اجتماعی خودم را از نو بنا می‌کنم. آدم‌های زندگی‌ام را از نو می‌بینم. دوستانم را دوباره از اول کشف می‌کنم. شاید آنها را تا امروز خوب نفهمیده باشم. برخی افکار و اشخاص را برای همیشه کنار می‌گذارم و برای افرادی که به ناچار نمی‌توانم حذفشان کنم، راهکار و چاره‌ای خواهم یافت تا مانعی در مسیر تازه من نباشند.

مدتی را در این روزها به آزمودن خودم اختصاص دادم. خودم را چندبار امتحان کردم تا ببینم آیا زمینه‌های بازگشت به سرخط و آغاز دوباره را دارم یا نه. به نظرم می‌رسد که نمره خوبی می‌گیرم! چون کمترین تمایل را به مسیرهای قبلی و عناصر و اجزای سازنده آن مسیرها دارم. ترجیح می‌دهم همه آن مسیر(ها) را از زاویه‌ای نو ببینم و یا بخش‌ها و تصاویری از مسیرها را از نقشه ذهنی‌ام پاک کنم.

کتابهایی که این روزها می‌خوانم (به توصیه یکی از دوستان جدیدم که در یک کافه با او آشنا شده‌ام و «آقای دکتر» صدایش می‌کنم)، تاثیر خوبی برای نقطه گذاشتن و بازگشت به سر خط دارد. جالب است که آقای دکتر هم چندسالی است که یک نقطه سر خط گذاشته و از ابتدا شروع کرده است. آقای دکتر از جمله آدم‌های مهم مسیر جدید من است.

اسم و عنوان وبلاگ (کتابنامه) را همینطوری نوشتم. فقط خواستم آن اسمِ بیست سال قبل نباشد. شاید بعدا تغییرش بدهم.

ما در بازگشت‌هایمان چیزی را از دست نمی‌دهیم. زندگی در همین رفتن‌ها و بازگشت‌هاست؛ بازگشت به سوی خویشتن یا بازگشت به سوی او!